بابانوئل زندگی من
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳  
سلام. خوبين دوستاي خوبم؟
 تصميم گرفته بودم تا بهمن ماه كه امتحانام تموم ميشه ديگه نيام. از طرفي هم پرشين بلاگ كلي اذيتم ميكنه. اصلا نتونستم براتون يه دونه كامنت هم بزارم. من اصلا قرار نبود آپ ديت كنما.اما اومدم آپ ديت كنم. راستي كريسمس همگي مبارك. كريسمس منو هميشه ياد بچه گيام ميندازه. ياد بابانوئلايي كه در حسرت ديدنشون شبا خوابم نميبرد. آرزوم اين بود وقتي بابا نوئل توي روزاي برفي برام كادو مياورد را از نزديك ميديدم. آخه كوچولوييام عادت داشتم دمپاييمو تو شباي برفي ميذاشتم تو بالكنمون, بعد صبح كه پا ميشدم ميديدم هرچي را كه آرزو كردم بابانوئل برام تو دمپاييم گذاشته.  
مثلا يه بار كلاس اول كه بودم آرزو كردم كاش از اون مدادهاي جادوييه دراز هستن؟ از اونا داشته باشم. آرزوم را به كسي نگفته بودم فقط دو روز قبلش به مامانم گفته بودم سروناز دوستم از اونا داره.

يه بار هم يه عروسك خوشگل ديدم. اما نگفتم مامان برام بخره. فقط گفتم ماماني اين عروسكه را نگاه كنيد چه خوشگله و...

يا يه بار آرزوي داشتن كفش تق تقي كردم. يه كفش تق تقي صورتي كه وقتي آمادگي ميرفتم ديده بودمش. اما چون زمستون بود مامان برام نخريد.اما بابانوئل يه شب آورد گذاشت جلوي پنجره اتاقم.

اما اولين كادوي بابانوئليمو يادمه كه تازه سه سالم شده بود گرفتم. ميگم تازه چون دو سه ماه قبلش تولد سه سالگيم را جشن گرفته بودن و يادم مونده بود. كلي افتخار ميكردم و به همه پز سه سالگيمو ميدادم.اون موقعا اصلا آرزو نداشتم. يعني آرزوهام تو داشتن قدرت بالا رفتن از كمد و... خوردن شوكولاتا و اسمارتيزاييكه مامان برامون ميخريد خلاصه ميشد.

 يادمه چون هوا سرد بود نميدونم تو خونمون كي بود كه اجازه نداد دمپاييمو بزارم بيرون. خونمونم حياط نداشت. شبش كلي دلم براي خودم سوخت. ميگفتم بابا نوئل كه دمپايي منو نميبينه و نميفهمه من منتظرشم. خلاصه فرداش اومد و منم كادويي از بابانوئل نديدم. اما پس فردا صبح خيلي خيلي زود مامان قبل از اينكه بره اداره, اومد تو اتاقم و از خواب بيدارم كرد و با ذوق و خوشحالي گفت: پاشو بيا بابانوئل برات كادو آورده. دستمو گرفت و عوض بالكن منو برد تو حموم. بعد طرف وان حموم اشاره كرد و گفت از پنجره حموم اومده وكادوتو گذاشته اون تو. يه پلنگ صورتي خيلي خوشگل بود. بدوبدو برش داشتم و بغلش كردم. كلي بوسيدمش و از بابانوئل مهربون تشكر كردم.ديگه خوابم نبرد. با عمه جونم كه اونموقع ها خونه ما ميموند كلي با پلنگ صورتيم بازي كردم. عمه جون به من گفت كه به لادن نشون نديا يوقت. ازت ميگيره نميذاره باهاش بازي كني. منم گفتم چشم. اما مگه ميشد نگم. اون با عروسكاش كلي به من پز ميداد نميذاشت با اسباب بازياش بازي كنم. حالا بايد ميديد من يه پلنگ صورتي دارم كه اون نداره.به من چه ميخواست اونم دمپايي بزاره تا بابانوئل براش كادو بياره. لادن كه از خواب بيدار شد بدوبدو نشونش دادم. نگاه كرد و بعد از چند ثانيه ذول زدن به عروسكم گفت ميدي تو دستم ببينمش؟ دلم نيومد بهش ندم. بادمه عمه ام گفت سولماز بده بزارم بالاي كمد به بابا هم نشونش بده عصر. ولي من دادمش به لادن تا نگاش كنه. چشمتون روز بد نبينه تا عروسك را گرفتم جلوش, مثل گربه از دستم قاپيد و افتاد به جونش و با دندوناش اول دمشو كند بعد اونقده گازش گرفت كه جاي دندوناش موند روش. خودمو كشتم , گريه كردم ولي زورم بهش نميرسيد. بعد از اينكه پلنگ صورتيمو خراب كرد گفت بيا مال خودت اصلا هم قشنگ نيست. حالا بگير برو باهاش بازي كن و جيغ نزن. فرداي اون روز هم يه خودكار برداشت و روشو خط خطي كرد. من اونروزا هيچوقت يادم نميره

بزرگتر كه شدم فهميدم كه بابانوئل مهربون توي ذهن من, مامانمه كه برام كادو تو دمپاييم ميذاره 

ميگم شما هم از اين كارا ميكردين؟ نكنه كادوهاي آبجي يا داداش كوچولوتر از خودتونو مثل آبجي من خراب ميكردين؟؟