ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۳  

سلام سلام سلام. خوبين همگي؟ دلم خيلي براي اينجا تنگيده بوداا. آخرش گفتم بيام آپ ديت كنم و برم.

اينجا برف اومده حسابي. دلم كلي آروم شده. نميدونيد چه كيفي داره آدم پاشو بكنه تو برف تا زانو بره تو برف. ديروز شهرداري تا شب كه برفاي خيابونا رو جمع نكرده بود و همه انگار رفتن براي اسكي و كوه و... پاشونو كه ميذاشتن تا نيم متر ميرفتن تو برف. منم امروز برنامه بيمارستاني امروز صبحم را به خاطر مراسم درست كردن آدم برفي تعطيل كردم. روم نشد به بخش بگم ميخوام آدم برفي درست كنمواسه همون گفتم يه قرار مهم مهم دارم. راست گفتم ديگه با طبيعت قرار دارم.

راستي ديروز بعد از يك مدت طولاني با سميه رفتم بخش روان تا گزارش كار و مصاحبه هامونو تحويل بديم. حالا بماند با چه مصيبتي توي برفا از اينور حياط بيمارستان رفتيم اونور و به قول يكي از پزشكان به لباس مقدس پرستاريمون آسيب رسيد ولي خلاصه خواستن توانستن است و با كفشايي پر از آب و برف رسيديم به بخش روان. قبلش براي بهروز كلوچه و تي تاب هم خريديم چون عاشق اين دو نوع خوراكيه. تا رفتيم تو همه روانياي قديمي را ديديم. بهروز تا مارو ديد سرپا چشماشو بست. بهش ميگم بهروزززز خوابيدي؟/ بلا بدور اومديم ديدنتاا. چشماتو باز كن ببين كي اومده ديدنت. يه چشمشو باز كرده ميگه براي من نيومدين كه اومدين  آبجياتونو ( منظورش همكلاسيامون بود) ببينيد. بهش ميگم بهروز بخاطر تو اومديم  ببين تازه برات كلوچه هم آورديم من بغير از تو براي كي كلوچه خريدم؟ دوچشماشو باز كرد و راهنماييمون كرد طرف اتاقش. گفتم بهروز ما بايد بريم  تو اتاق مصاحبه الان ميايم. يكاره برگشته ميگه دروغگو اومدي مشقاتو بدي ديگهه!!!

ما كه رفتيم پيش استادمون تا اومدنمون همه بخش فهميدن كه براي بهروز يكي كلوچه و تي تاپ آورده. نميدونم چرا ولي به جز بهروز سعي نكردم بقيه را ببينم. وقتي ميخواستيم بيايم بيرون امير اومده بود جلوي در اتاقش. طوري وانمود ميكرد يعني خبر نداره ما اينجاييم از دور با سرش باهامون خداحاظي و سلام عليك كرد ماهم مثل خودش جوابشو داديم.

در را كه ميخواستيم باز كنيم بريم بيرون يه صداي آشنا گفت: دخترم كي اومدين كه دارين الان ميرين؟ برگشتم . آقاي اقيانوسي بود. يه لحظه ذوق كردم. كلي سلام و احوال پرسي كرديم. قيافش از حالت معتاد بودن دراومده بود ولي هنوز ضعيف بود. بهش گفتم آقاي اقيانوسي دلم براتون  خيلي تنگ شده بود. خنديد گفت دل ما ها هم براي شما ها تنگ شده بود. اين دوستاتون كه  تازه اومدن اينجا به معتادا به چشم يه كافر و آدم نجس نگاه ميكنن. اعصابمون را ميريزن بهم ميزارن ميرن. چي ميتونستم بگم فقط سرمو به علامت تاسف تكون دادم. گفتم آقاي اقيانوسي ميبينيد چقدر برف اومده آدم كيف ميكنه وقتي همه جارو سفيد ميبينه. فردا قراره آدم برفی درست کنم. خنديد گفت از جوانيتون استفاده کنيد که اين لحظه ها را ديگه نميتونيد بدست بياريد.در هر حال خداحافظي كرديم و اومديم بيرون. يهويي با سميه دوتاييمون همزمان گفتيم چه بخش آرامش بخشي. آروم شدم.

هر دومون خنديديم و رفتيم بخش CCU ببينيم با مريضاي نق نقو و پير اونجا چيكار كنيم.