سلام. خوبين همگي؟ كارم تو بخش روان تموم شد. دلم براي تك تك بيماراي اون بخش تنگ شده. براي ولي كه بخاطر عدم حمايت خانوادش وقتي ميديد برام حرفاش مهمه خودشو لوس ميكرد, , اكبر كه از عشق يه دختر اونجا بستري شده بودامير كه معتاد بود و ظاهرا قراره با يكي از بچه هاي دانشكده نامزد كنه, آقاي عظيمي كه وقتي از پسر كوچولوش تعريف ميكردم انگار دنيا را بهش ميدادم و دائما بهم ميگفت كاش تو دختر من بودي, آقاي اقيانوسي كه بهم پينگ پونگ ياد ميداد و ميگفت بعد از اينكه تا قهرماني كشور و انتخاب تيم ملي رفتم صميمي ترين دوستم معتادم كرد, آقا سيد كه فقط نصيحتم ميكرد كه به خانوادم احترام بزارم, توحيد كه هميشه از موفقيتاش برام ميگفت و روز آخر هم موقع خداحافظي بهم گفت حرفام روش خيلي تاثير گذاشته, بهروز كه بقول كادر از وقتي رفتم تو بخش فارس شده و با همه ميخواد فارسي حرف بزنه ولي نميتونه. حتي دلم براي رامين كه فكر كنم اونم از رفتار من خوشش نميومد تنگ شده. وقتي ميخواستم باهاشون خداحافظي كنم بشوخي بهشون ميگفتم دلتون برام تنگ نشه ميميرما. من ميرم ولي منو از ياد نبرينا. به شوخي ميگفتم ولي حرف دلم بود. نميدونم ولي احساس ميكردم اونا هم همينو ازم ميخوان چون وقتي اين حرفو ميزدم جوابشون يك جمله بود ما يادمون نميره ولي پرستارا فراموشكارن. تو مارو فراموش ميكني.
بهروز ميگفت قراره آزاد بشي؟ گفتم آره تو كي آزاد ميشي؟ ميگفت من امشب شب حنابندونمه . تو چي؟ خنديدمو گفتم نه ولي منم ميام عروسيت باشه؟ يه لحظه نگام كرد گفت بيچاره! پاتو از اينجا بيرون بزاري كه فراريت ميدن بمون با من بريم دهاتمون تورو چوپان كنم. ديروز اومده بود اتاق مصاحبه بقول خودش براي سلامتي تولناز باجي ( يعني من) ميرقصيد كه يهويي استادمون براي بازرسي اومد تو بخش. بهروزم از رو نرفت افتاد جلوش رقصيد گفت ببين دختراتو چه خوب نگه ميدارم نميذارم كسي بياد پيششون.
ديروز كه رفتم با ولي خداحافظي كنم پتو را كشيد روي صورتش. 5 دقيقه بالاي سرش وايسادام. صداش كردم بهش گفتم ميخوام برماا. نميخواي باهات خداحافظي كنم؟ چشماشو بسته بود يعني خوابم. دلم كلي شيكست. توحيد و امير متوجه شده بودن. به شوخي مينداختن كه ولي داره خواب ميبينه و... ما عوضت باهاش خداحافظي ميكنيم.گفتم باشه. رومو برگردوندم اومدم بالاي توحيد يا بقول خودش توحيد فرفري. رو به امير و توحيد گفتم خيلي اذيتتون كردم. بهتون عصباني شدم. باهاتون قهر كردم ببخشيد. توحيد گفت ميدوني بخاطر حرفتون زنگ زدم به خونه از بخاطر رفتارم بدم موقع ملاقات ازشون عذرخواهي كردم( توحيد نميذاشت كسي ملاقاتش بياد ميگفت هركي بياد تو اتاق ميكشمش). ميگفت الان بابام قراره بياد ديدنم. امير ميگفت من ميبخشمت ولي الكي بهم گير داده بوديا. من اصلا تزريق نميكردم ولي بهم ميگفتي تو اتاق تزريق ميكنم. لبخند زدم و گفتم اميدوارم همينطوري كه ميگي باشه. وقتي داشتم حرف ميزدم يهويي ولي گفت سولماز خانوم چيكارم داشتي؟ بجز توحيد كه داداش يكي از استادامون بود و يكي هم بهروز هيشكي منو به اسم صدا نميكرد. برگشتم طرفش ديدم نشسته لبه تخت.گفتم دارم ميرم ديگه. ميخوام باهات خداحافظي كنم. گفت ديگه نمياي؟ گفتم نه. موند تا ترم بعد بهار ميام. اونموقع هم اينجا نيستي ديگه. چشماش پراز اشك شد. به روي خودم نياوردم. شده بود مثل يه گنجيشك. داشت ميلرزيد. امير زود يه سيگار روشن كرد و داد بهش. نميتونستم بمونم تو اتاق. داشتم ميومدم بيرون كه ولي بهم گفت من سرم درد ميكنه آخه. گفتم اگه شديد شد به آقاي محمودزاده بگو بهت دارو بده. گفت خيلي شديده پيشونيشو نشون داد و گفت اينجا گير كرده. شده بود مثل بچه هاي كوچولويي كه براي مامانش خودشو لوس ميكنه. گفتم الان ميرم تو پرونده ات مينويسم كه برات قرص بيارن. هيچي نگفت. تو صورتش نگاه نميكردم. چشمم به بدنش بود كه داشت ميلرزيد. امير با يه شيطنت گفت خب برو ديگه دل ولي بيشتر برات تنگ ميشه. مگه دلت نميخواست دلمون برات تنگ بشه و برات گريه كنيم. اين اوليش. تحويل بگير. نگاه كردم تو صورت ولي ديدم داره گريه ميكنه. يه لحظه هم نموندم تو اتاق اومدم بيرون. احساس ميكردم هرلحظه با سر ميخورم تو زمين. با كادر خداحافظي كردم وقتي از بخش ميخواستيم بيايم بيرون ديدم بهروز بدوبدو اومد جلوم گفت رفتي؟ گفتم آره. يهويي گفت به جهنم كه رفتي. برو ديگه برنگرديا. الان ميرم برات قبر ميكنم ميندازمت اونجا. حالا تو برو. ديگه دوست ندارم. اومدم بيرون بدون اينكه كسي بفهمه چي تو دلمه. چرا اين اتفاقا افتاد. كاش هيچوقت پامو توي اين بخش نميذاشتم. دلم براشون تنگيده.الانم منتظر تلفن انسيه يا زينب هستم كه برام تعريف كنن تو بخش روان چه خبره/