بخش روان
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳  

سلام. خوبين همگي؟ دلم براتون يه ذره شده. تو رو خدا شرمنده اگه نميتونم زود به زود بهتون سر بزنم. هفته پيش عقد كنون يكي از شازده هاي خاله ام بود. سرم شلوغ بود. اين هفته هم امتحان ميان ترم داشتم. تازه يكشنبه هم امتحان ميان ترم دارم.  بعدشم صبحا ميرم بيمارستان نميتونم ساعت يك نصف شب بلند شم بيام بشينم پاي سيستم.

ديروز هم خيلي ناراحت بودم. از دست امير و رامين دوتا از بيماراي بستري شده توي اين بخش. هردوتاشون معتاد تزريقي هستن. اولين باري كمه امير را ديدم تعجب ميكردم همچين آدمي اينجا چيكار ميكنه. يه پسر تقريبا 26 ساله خيلي با كلاس و مودب بود دائما با آقاي محمودزاده شطرنج بازي ميكرد. بعد از خوندن پروندش ديدم كه براي ترك اعتيادش مراجعه كرده. امير با زينب و انسيه و مهسا خيلي صميمي بود. هرچقدر ميخواست با منم مثل اونا رفتار كنه خودش ميخنديد و ميگفت نميتونم. بهم ميگفت احساس ميكنم چون زبان مادريم تركي هست دوست نداري باهام حرف بزني.

هرروز صبح خاله امير با يك كيلو پسته و بعضي وقتا شوكولات و... ميومد تو بخش. يه خاله با شخصيت و دوست داشتني كه امير را براي سومين بار براي ترك آورده بود بيمارستان. سه روز پيش خاله امير فتوكپي شناسنامه امير را آورده بود. روي ماه تولد امير شرط بسته بودم. گفته بودم متولد فصل پاييزه ولي متولد مهر نيست. بچه ها معتقد بودن يا ارديبهشتيه يا مردادي.واسه همون تا فتوكپي شناسنامه اش را ديديم شوكه شديم. آذر 63. باورم نميشد كه متولد 63 باشه. بهمون گفته بود 25 سالشه. وقتي فهميد سنشو فهميديمگفت براي اين سنمو بزرگ كردم كه اگه ميگفتم 20 سالمه ميگفتين پير نشون ميدي. نميدونم چرا بعد از اون به چشم يه بچه بهش نگاه ميكردم.

رامين هم هم اتاقي امير بود. اون همسن من بود . يعني 22 سالش بود. يه پسر پولدار كه باباش هم استاد دانشگاهه. اولين بار كه ديدم داشت با آقاي همدمي بحث ميكرد ميگفت من با اين لباس راحتم و آقاي همدمي هم بهش تذكر ميداد كه بايد بري و لباس اينجا رو بپوشي وگرنه گزارش ميدم. من خيال كردم از دانشجوهاي پسره كه نميخواد روپوش بپوشه. بعدا فهميدم معتاده و نميخواد لباس بيمارانرا بپوشه. اولش ميگفت دومين باره اومدم براي ترك. چون نامزدم ازم خواسته. ديروز كه باهاش دعوا كردم گفت دهمين باره كه ميخواد ترك كنه ولي نميتونه.

ديروز زينب خيلي ناراحت و عصبي اومد گفت سولماز با رامين دعوام شد. گفتم چرا؟ گفت اونا دارن تزريق ميكنن. پسر خاله امير براشون مواد آورده بود. شوكه شدم. من , سميه , انسيه . مهسا و زينب با دوست صميمي انسيه كه اسم اونم سميه است رفتيم تو اتاقشون. نعشه نعشه بودن. فقط حرف ميزدن. ميخواستن كارشونو توجيه كنن. سعي ميكردم شمرده شمرده جوابشونو بدم. نميدونم چرا دلم براشون ميسوخت. به خاطر اراده ضعيفشون. ولي بدنم ميلرزيد. اينو مهسا كه دستم توي دستش بود فهميده بود. بهشون گفتم چرا اومدين اينجا. به زور بستريتون كردن؟ هردوشون گفتن نه. رامين گفت من خودم پيش قدم شدم. پيشنهاد را نامزدم داد منم گفتم همين الان بريم بستري شم. بلافاصله اومدم.  امير ميگفت منم خودم اين پيشنهاد را دادم. به خالم گفتم خاله منو ببرين ترك كنم. گفتم : شما نميخواستين ترك كنيد چون اگه ميخواستيد الان تزريق نميكردين. اگه اومدين بيمارستان براي اين نبوده كه اعتياد را بد ميدونيد. براي اين بوده كه نميخواستين خانوادتون طردتون كنه. ميخواستين تو جامعه وانمود كنيد كه يكي بدبختتون كرده حالا هرچي دست و پا ميزنيد نميتونيد خودتونو نجات بدين. بهشون گفتم فكر ميكنيد ازتون متنفرميم. نه الان اگه هممون اومديم براي اينه كه بهتون بگيم فهميديم هدفتون چي بوده و به نتيجه هم رسيدين. ميخواستين بهتون ترحم بشه. كه شد. شما ارادتون ضعيفه. همين باعث ميشه دلمون به حالتون بسوزه. آدماي ضعيف خيلي بدبختن كه شما هم جز’ اونايين. هيچي نميگفتن. رامين نگام ميكرد و امير سرش پايين بود.

رامين حرفمو قطع كرد و گفت من براي دهمين بار اومدم اينجا. تو كارخونه گچ كار ميكردم. لاي گچا هميشه هروئين بار ميزدن. من همون موقع معتاد شدم. ولي باور كنيد تو عمرم حتي يك نفرم معتاد نكردم. دلم نميخواد كسي مثل من بشه. گفتم شايد نكرده باشي ولي بعدا كه پول نداشتي خواستي خرجتو دربياري مطمئنا اين كارو ميكني. بهم كفت نه اونموقع خونه بابامو ميفروشم و دود ميكنم.  اعصابم ريخت بهم . از اتاق اومدم بيرون. بهروز پريد جلوم باجي خانوم منو قاچاقچيا گروگان گرفتن آوردن اينجا. نگاش كردم . بهروز داشت هذيون يكي از بيماراي اسكيزوفرني را تحويل من ميداد. خندم گرفت گفتم بهروز دروغ نگو. گفت بخدا منو گرفتن مهناز اومد نجاتم داد مامانم يه سيلي زد بهم . امشبم شب حنابندونمه برات برقصم. نگاه چه تميزم منو بردم شستنم . آخه داماد خودش حموم نميره. يكي از مريضاي اسكيزوفرن گفت: بهروز را سه نفري به زور برديم حموم نميرفت. به بهروز گفتم برو يكمي ديگه بيا برام نقاشي بكش. الان مريضم. هيچي بهم نگفت ولي فهميدم قهر كرده. سميه ميگفت سولماز بعد از اينكه از اتاق اومدي بيرون رامين ميگفت اين دوستتون چرا مارو چزوند و رفت. وايميستاد حرفامونو گوش ميكرد. عصباني هم نبود ولي قهر كرد. ماهم بهش گفتيم دوستمون در اوج عصبانيت بود. اونا هم خنديدن. 

آقاي مرادخواه و آقا رشيد دوتا از مريضاي ديگه بودن كه واقعا دوسشون داشتم. هردو جانباز بودن. آقاي مرادخواه ميگفت وقتي ايران سال 67 قطعنامه سازمان ملل را امضا كرد بيهوش افتادم. بعد از يكي دوسال حالم خيلي بد شد. وقتي تحت درمان قرار گرفتم بهم گفتن كه افسرده شدم. ميگفت الانم دوماهه دوباره مثل سابق شدم. 

آقا رشيد هم تشخيصش استرس بعد از سانحه بود و مشكلش درواقع عوارض جنگ بود. ليسانس بود ولي مسافركشي ميكرد.  هردوشون مثل فرشته ها بودن. هيچوقت فكر نميكردم به نسبت به همچين آدمايي احساس نزديكي داشته باشم. خيلي كمكم ميكردن. وقتي ميرفتيم علائم حياتي بيماران را بگيريم مثل يه نگهبان بالا سرمون بودن كه مبادا برامون مشكلي پيش بياد. خداروشكر هردوشون مرخص شدن ولي دلم براشون خيلي تنگ شده. برامون از خاطراتشون تو جبهه اينكه چطور جلوي چشماشون عزيزترين دوستانشون جون دادن ولي آخرش در اوج موفقيت مجبور شدن صلح كنن , ميگفتن. يه جورايي اونا رو از خودگذشته ميديم.

ولي يكي از بيماران اسكيزوفرن بود كه تو اتاق امير اينا بستري شده. يه پسر ريزه پيزه 24 ساله كه چندبار اقدام به خودكشي كرده و موفق نشده.ايجاد ارتباط باهاش سخته ولي اينو ميدونم كه چهارسال پيش بعد از اينكه داداشش خودشو كشت اين اينجوري شد. قراره باهاش مصاحبه كنم. بهم گفته از شعر خوشش مياد. ازم كتاب خواسته. نميدونم براش بخرم يانه. شايد عوض كتاب براش يه مجله خريدم. يادم رفت بگم كه عاشق سيگاره. وقتي سيگار نباشه با هيچكس حرف نميزنه.

خب منم ديگه بسه. تو يادداشت بعديم بازم از بخش روان مينويسم. فعلا خدانگهدارتون. مراقب خودتونم باشين.