سلام خوبين همگي؟ دلم چقدر براي اينجا و نوشتن و سر زدن بهتون تنگ شده بود. باور كنيد سرم خيلي شلوغ بود, فقط ميتونستم بزور هر دوروز يكبار آفامو چك كنم كه البته به جز يكبار هميشه آفام ميپريد و متوجه نميشدم كدومتون برام پيغام گذاشتين. ميخوام از اين به بعد يكمي از خطراتم تو بيمارستان بگم. حدود دوهفته است كه ميرم بخش روان. اين بخش مثل بخشاي روان شهراي بزرگ مجهز نيست ولي خب بيماراني داره كه هرچند عده شون كمه و مشكلاتشون حاده و يكمي خطري ولي همشون دلشون پاكه و دوست داشتني هستن. براي اولين بار نبض زندگي را توي بيمارستان احساس ميكنم. هيچوقت فكر نميكردم بخش روان اينقدر آرامش بخش و خوب باشه. آدمايي كه اونجا هستن اكثرا يا اسكيزوفرني دارن يا معتادن يا دپرس. دلم ميخواد درمورد شخصيتايي براتون صحبت كنم كه مطمئنم تا آخر عمرم فراموشم نميشه.
اوليش بهروز بود. كه منو ياد نقش اكبر عبدي تو فيلم مادر مينداخت. همونجوري عقب مانده ولي لاغر و ژولي پولي. بي نهايت حساس و حسود. فقط بلده جلب توجه كنه. اگه بفهمه به يه بيمار بيشتر اهميت داده ميشه فوري واكنش نشون ميده. يا يه جورايي اون مريض بدبختو اذيت ميكنه. البته اذيتش با پس گردنيه يا با توپ پينگ پونگ تو صورت طرف زدنه.
بهروز يه پسر 27 ساله بود كه يادمه وقتي براي اولين بار رفتيم توي اتاق مشاوره دائما از جلوي در ميدويد اينور و اونور و از پنجره دستشو مياورد تو و باهامون باي باي ميكرد. اين كارش بچه ها را هم به وحشت واميداشت هم ميخندوند. وقتي با روانشناس بخش براي گرفتن شرح حال به اولين اتاق مراجعه كرديم بهروز روي يكي از تختا لم داده بود. تا مارو ديد بلند شد و تا نوك انگشتاش جلوي ما خم شد و خوش آمد گفت. اونقدر تندتند صحبت ميكرد كه متوجه حرفاش نميشديم . يادمه هيچكدوممون نميتونستيم خودمونو كنترل كنيم و ميخنديديم اما اون اصلا ناراحت نميشد. يه لحظه خودم ناراحت شدم كه چرا بايد بهش بخندم طرف سميه كه نگاه كردم احساس كردم منظورمو فهميده اونم خودشو كنترل كرد. اونروز توي هر اتاق ميرفتيم بهروز روي يه تخت لم داده بود. آخرشم نفهميديم تختش كدومه. چشمتون روز بد نبينه تا به خودمون اومديم ديديم داريم با بهروز فوتبال دستي بازي ميكنيم. اونم كلي كيف ميكرد. ما كه بلد نبوديم هي به خودمون گل ميزديم. زينب ميگفت خوبه هيچكدوم از استادا نيومدن براي سركشي و نظارت كارامون. وگرنه ميگفتن اينارو هم توي بخش بستري كنيد. هفته اول فقط با بيمارا ميشه گفت آشنا شديم. يادم رفت بگم من از دوشنبه تا پنج شنبه ميرم بخش روان. دوشنبه كه دوباره بعد از سه روز دوري رفتيم بخش بهروز تا مارو ديد دويد جلومون. انگاري شناخته بودمون. بعد برگشت گفت چرا دير اومدين. دلم براتون تنگ شده بود كلي گريه كردم. آقاي محمودزاده سرپرستار بخش ميخنديد ميگفت بهروز را امروز به زور فرستاديم حمام. ميگفت اگه آبجيام نيان ميخوام چيكار برم حموم. وقتي از بهروز شرح حال ميگرفتم. يه مجله خانواده را جلوش باز كرده بود و عكساي هنرپيشه هارو نشون ميداد و دونه دونه معرفي ميكرد اين آقامه, اين ننه امه, اين آبجي زهره است. اين آبجي غزاله. اين اميررضاست و.... اينم مهناز زنمه. فراريش دادم واسه همون آوردنم اينجا. بعد عكساي بچه هاي كوچولورا نشون ميداد ميگفت اين تويي, اين منم, اين بچه خواهرمه و...حرفاشو تائيد نميكردم ولي بهش ميگفتم اينا شبيه خانوادتن. بهم نگاه ميكرد ميگفت تو واقعا فارسي؟ فارسي را با تركي قاطي ميكنه خيلي از اصطلاحاتش تركيه مثلا بهمون باجي ميگه. بهم ميگفت من 120 سالمه ولي جوون موندم. وقتي ازش پرسيدم كه از بيماريش اطلاع داره يانه. بهم گفت. من يه مامان و باباي مهربوني داشتم كه هرروز برام كباب درست ميكردن بعد ميزدن پس گردنمو ميگفتن پدرسوخته بيا كباب بخور. اما يه روزي مامانم مرد بعد داشتم اومد زد پس گردنم و منو آورد اينجا. دلم براش كباب شد. بهش گفتم اينجا ناراحتي؟ گفت نه. خيلي بهم خوش ميگذره. بهم ماكاروني ميدن. فوتبال بازي ميكنم. چيز ميخونم و... با خودم فكر ميكردم چه زندگي داشته اين بيچاره. اومدم پيش دكتر روانپزشك. باهاش بعد از كلي صحبت كردن درمورد بهروز كه حرف زدم. بهم نگاه كرد و گفت ببينم دختر بهروز بهت چي گفته؟ قضيه را كه گفتم. زد زير خنده گفت مامان و بابا داره هردو سلامتن.هرروزم بهش سرميزنن.آقاي همدمي يكي از پرستاراي بخش گفت: مامان بهروز يك هفته است نيومده ملاقاتش شايد واسه همون گفته مامانم مرده. درمورد مهناز بهت چيزي نگفته؟ گفتم نه فقط عكس يه هنرپيشه را نشونم داد گفت اين مهنازه. دكتر گفت مهناز يه شخصيت خيالي توي ذهنشه. البته خيالي خيالي نيست. دختردايي پولدارشه كه اينو هميشه مسخره ميكنه. بهروز هم مثلا عاشقشه بعد درمورد اون ميشينه خيالبافي ميكنه.
بهروز نميدونم چه جوريا بود كه يهو حس مسئوليتش گل ميكرد. مثلا امروز كه ميخواستيم براي صبحانه از بخش بيايم بيرون به زور بهمون پتو ميداد ميگفت بيرون سرده سرما ميخورين. يا يكي از مرسضا حالش بد بود ميخواست به دكتر حمله كنه و ... بدوبدو اومده درو ميبنده ميگه شماهارو نبينه يوقت مياد ميكشتتون. موقعي كه ميومديم از پشت پنجره باهامون باي باي ميكرد و اشكاشو پاك ميكرد. روز سه شنبه استادمون باهامون كار داشت واسه همون يك ربع دير رفتيم بخش. تا سلام داديم به سرپرستار بخش من و سميه را نشون داد و گفت اينا را يه سيلي بزن در گوششون تا ديگه دير نكنن.( شوك موندم آخه كسي كه به صبح ميگه شب از كجا يك ربع تاخير ما رو متوجه شده بود). امروز يعني پنج شنبه تصميم گرفتم زياد باهاش حرف نزنم چون نميخواستم اتفاق هفته پيش براش بيفته. متوجه شده بود. وقتي قرصاشو بهش ميدادم باهام حرف نزد . سرپا بود ولي چشماشو بست يعني خوابم. منم خنديدم گفتم ديدم كه بيداري. دوباره روز از نو و روزي از نو. بدو بدو آقاي خلخالي كه بيمار اسكيزوفرني بود را صدا كرد گفت بيا بخون براي خانوم باجيام برقصم. افتاد وسط بخش رقصيد. همه براش دست ميزدن. مريضا كاري نداشتن همه كيف ميكردن ولي دانشجوهاي پسر مسخرش ميكردن. نميدونم چي شد يكدفعه سميه گفت بهروز ما رفتيم نميخوايم رقصت را ببينيم. كار سميه براي اين بود كه پسرا مسخرش نكنن ولي بهروز زد زير گريه باهامون قهركرد تا ظهر كه ميخواستيم بيايم هرچند باهامون حرف نزد ولي تا جلوي در اومد و بدرقمون كرد.
واي چقدر حرف زدم. منو باش ميخواستم همه بيمارايي كه باهاشون سركار داشتم را بنويسم ولي يادداشت امروزم فقط شد بهروز. همين الان به اين نتيجه رسيدم اسم اين يادداشتم هم بهروز باشه. خب فعلا ميرم ولي زود برميگردم و آپ ميكنم چون كلي حرف براي گفتن دارم. ولي احساس ميكنم جمله بنديام خيلي غلط غلوط تر از قبل شده. شما به بزرگواري خودتون ببخشيد. راستي بايد يه مصاحبه بكنم . اونم با بيماريكه بهم اعتماد كامل داشته باشه ولي براي جلب اعتماد نميدونم چيكار كنم. ميخوام با يه اسكيزوفرن تقريبا خطرناك رابطه برقرار كنم. اگه خانوم بود ميدونستم چيكار كنم ولي چون آقاست موندم. هركدومتون راه حل جالبي بنظرتون ميرسه براي جلب اعتماد لطفا بهم بگين. يعني حتما بگين. خب مراقب خودتون باشين. فعلا خدانگهدار.