ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۳  

انسان ها مي كاوند

انچه را كه بايد عمل دانست

اين شگفت آدميست

تفكري كه هرگز پايان گهي براي آن پيدا نكرده

روزي  او را در گاهواره ايي نهادند

كه حس مطلوب زيستن را در يابد

و طعم پرستش را به زبان اورد

خداييي كه او را خلق كرد

و ذاتش پديدار شد

كه عاري از هر گونه گناه هست

زماني كه بايد توجيح شود

او كودكي ست كه از جست و خيز

يك روز افتابي

اكنون در يك شب سوزنده

سر به بالين نهاده

و فكر او همچو صفحه ايي بي كلام

براي افتابي دگر ورق خواهد خورد

جعبه ايي ابرنگ كه بر خواب او نقش بسته

و بر ذهنش نقشي از طبيعت را نگار خواهد كرد

كلبه ايي كوچك

 پنجره ايي بسته

كلاهكي مشكي كه از ان دود بر ميخيزد

راهي بي پايان

و پرنده ايي كه به سوي خورشيد پر ميكشد

كودك رشد ميكند به زماني ميرسد

كه پر از حس هاي مطلوب است

واژه ايي را در ميابد كه عشق نام نهاده اند

با اولين دوستت دارم ها اوج ميگيرد

 و با انتظاري كه هم نواخت خواهد شد با عقربه يك ساعت

فرو كشان در خود سقوط خواهد كرد

زمان ايستگاهي نخواهد داشت

 او ميگذرد و تو هم خواهي گذشت

آغازي كه بايد دانست در كجاي اين دنياي هزار رنگ نهفته

 هدف او را مشخص خواهد كرد

مستبد در راه خواسته اش ميشود تا حصول به عمل آرد

و خرسند بر نگرش خود زيستن را بر خويشتن پيوند خواهد زد

كنون چهره ايي از خود ميبيند كه در آيينه پديدار است

پر از خط و خطوطي ست كه زمان از آن گذر كرده

انسان مي ميرد و سرشت او باز هم پاك خواهد شد.

 

شاعر اين شعر قشنگ,  داش آكل _ يكي از بچه هاي وبلاگ نويس و چت روزي _ هست. داداشي گلم مرسي كه اجازه دادين شعرتو نو توي وبلاگم بزارم. اميدوارم هميشه سالم و سلامت و موفق و پيروز باشين.

 

راستي 17 آبان تولد رضاي عزيز صاحب وبلاگ بن بست بود. تولدتون مبارك باشه.  اميدوارم عمري به بلنداي درخت بلوط و شادابي گل زنبق داشته باشين .

 

آخرشم بگم كه شرمنده آپ ديت نميكردم. چون اصلا حوصلشو نداشتم. امروز كه جواب قطعي را گرفتم از دانشگاه و بالاخره بهشون ثابت شد اشتباه از دانشگاه بوده نه ما, تصميم گرفتم بيام و آپ كنم. ميخواستم ماجراي امروز را بنويسم ولي ارزششو نداره . هرچند اتفاقاي جالبي افتاد برام ولي دلم نمي خواد مطلبي بنويسم كه برام يادآور يكي از بدترين روزاي زندگيم باشه.

خب من دارم ميرم بيرون خريد كنم. فعلا خدانگهدارتون.