قانون
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳  

ديروز با دودقيقه تاخير رسيدم سر كلاس. هنوز استاد حضور غياب نكرده بود. دركلاسو كه وا كردم انگار كل كلاس منتظر ورودم بودن. سروصدا شروع شد. فهميدم اتفاق مهمي افتاده . بعد از اجازه از استاد نشستم سرجام. استاد آروم نشسته بود نميدونم چرا نه حضور و غياب ميكرد نه درس را شروع ميكرد. يه سكوت بر كل كلاس حاكم بود. اين يعني خطر!!!

وصال يكي از دوستام آروم درگوشم گفت ببين سولماز مدير گروههمونو دوباره عوض كردن. استاد اگه درسو شروع نميكنه براي اينكه شده مدير گروه. دوباره مشكلاتمون شروع شد. ميگن ميمونيد براي ترم نهم. يه لحظه احساس كردم كلاس روسرم خراب شد. نميدونيد چه زحمتي كشيده بوديم تا مسئولان دانشگاه را راضي كرديم كه ترم نه نمونيم. در عرض يكسال دوبار مدير گروه عوض كردن اونم بدون توجه به نظر دانشجو نوبر به خدا.

مهري نماينده كلاسمون آروم گفت بهمون اخطار دادن كه حق اعتراض نداريم. پانل را نگاه كردي. با قانون و مدرك و ماده تبصره گفتن بايد بمونيد ترم نهم. حالا چيكار كنيم؟

يه لحظه دوباره از مهري بدم اومد. تو تابستون كه گفتن ميمونيد ترم نهم. فوري خودشو كشيد كنار گفت نميام تو اعتراضاتتون شركت كنم. دلم ميخواست سرش داد بزنم بگم برات مگه فرقي ميكنه . وقتي به عنوان نماينده حاضر نميشدي بري حرف بزني , ميگفتي من نميتونم توروي مسئول آموزش نگاه كنم. لابد منطقيه تصميمشون و ميرفتي دنبال نامزد بازيت بايد فكرشو ميكردي. ولي هيچي نگفتم.  فقط گفتم آره دارن با قانون دانشكده را اداره ميكنن. حق با اوناست. پس حرف نزن لطفا.

هنوز سكوت حكمفرما بود كه يهو مهري گفت: استاد خيلي خوشحاليم كه مدير گروهمون شدين. موفق باشين. اينو كه گفت صداي بچه ها بلند شد. معلوم نبود چي ميگن چون همه باهم صحبت ميكردن. استاد استاد خوبي هستناا ولي از اون تيپ آدمايين كه پارسال كه ميخواستن مدير گروه عوض كنن , به خيال اينكه اون انتخاب ميشه تا دوهفته باور كنيد جواب سلاممونم نميداد.

فقط صداي زينب را ميشنيدم كه ميگفت اون نماينده را رديف اول خفه كنيد. برگشتم پشتم ببينم چرا اينجوري ميگن. كه فرزانه گفت سولماز نگامون نكن به عنوان نماينده خودت صحبت بكن. ميخوان بمونيم دوباره ترم نه. هيچي نگفتم. انگار كه حرفاشونو نشنيدم. سميه ذول زده بود بهم هيچي نميگفت. نميدونم تو ذهنش چي ميگذشت. با بچه ها موافق بود يا مخالف؟

با صداي استاد كه خجالت بكشين ترم هفتيناا ولي هنوز ياد نگرفتين تو كلاس چطور بايد بشينيد همه ساكت شدن. وصال گفت استاد اين درسته كه  كل كلاسمون قراره نه ترمه تموم بشه. استاد گفتن متاسفانه بله.

گفتم: ببخشيد استاد ظاهرا مشكل ما رو حل كرده بودن آخه. ما تابستون خودتونم تو جريان بودين. دوماه وقت صرف كرديم و يك هفته تحصن كرديم فقط به خاطر اينكه بي دليل مارو نه ترمه كردن. اينو كه گفتم مهسا از ته كلاس گفت: بي دليل نه. بخاطر اينكه نميخواستيم مدير گروهمون عوض بشه. به خاطر اينكه به دانشگاه ثابت كرديم كه نظام ديكتاتوريتون نميتونه كاربرد داشته باشه. حرفشو قطع كردم. نبايد اينجوري صحبت ميكردن.

به استاد گفتم كه ما فقط 14 واحد درسيمون مونده چطور شده چهارده واحد را بايد تو دوترم تموم كنيم. اين درحاليه كه اين ترم هم 9 واحد درسي بهمون ارائه دادن.

استاد گفتن قانونه. طبق بخشنامه دارن پيش ميرن. گفتم درسته اما اين قانون چرا توي سه سال گذشته اجرا نشد چرا فقط شامل كلاس ماست. تا حالا با قانون و آيين نامه رشته هاي فني مهندسي و علوم پايه پيش ميرفتن كسي بهشون ايراد نگرفت الان آيين نامه را كه تاريخ سال 75 بود و تا الان بايد اجرا ميشده ولي نشده را ميخوان اجرا كنن؟ اين درست نيست از كلاس ما حتي اگه يك نفر هم از ارشد قبول بشه نميتونه بره. با اين حساب  ميدونيد چقدر عقب ميفتيم. استاد گفتن من متاسفم ولي كاري نميشه كرد قانون و آيين نامه رشته هاي پزشكي با اين يكي رشته ها فرق ميكنه. رشته هاي ديگه زير نظر  سازمان علوم و تحقيقاتن ولي شماها زير نظر وزارتخانه بهداشت.

گفتم استاد ما حتي روش غير قانوني را هم پيشنهاد داديم اگه اينجوريه كارنامه هامونو ميشه دستكاري كرد همون كاري كه براي فارغ التحصيلان قبلي كردن. استاد گفت: درسته ولي نامه پيشنهادي را كه بهتون 14 واحد را همزمان يك ترم بدن را فرستادن وزارتخونه قبول نكردن. الان حتي راه غير قانوني هم امكان نداره. گفتم اين وسط چرا فقط كلاس ما بايد زير سوال بره. جواب داد در هر انقلاب يك نسل فدا ميشن . فداييان اجراي قانون دانشكدتون هم شمايين. چطور ميتونست اين حرفو بزنه. دلم ميخواست داد بزنممم.

 اون ساعت را فقط با استاد صحبت ميكردم. به جز مهري كه وسطا پارازيت مينداخت و با صداي بچه ها ساكت ميشد هيچكس حرف نميزد. آخرش قانع شد و بهمون قول داد طرف مارو بگيره و تو جلسه از كلاس ما دفاع كنه. حالا تو جلسه 5 نفره دانشگاه دوتا راي داشتيم. يكي معاونت دانشجويي دانشگاه كه مديرگروه قبليمون بودن و واقعا تو تابستون خيلي كمكمون كردن. يكي هم همين استادمون.

گفتم اميدورم كه اينطور كه ميگين باشه . چون درغير اينصورت اول كلاسامون تعطيل ميشه. بعد كل كلاس انصراف ميده و بعد از دست معاونت آموزشي دانشگاه به وزارتخونه و آقاي دكترxكه ميگين مسئول هستن شكايت ميكنيم. دانشجو در سه صورت  از طرف دانشگاه نه ترمه ميشه. يا بايد مشكل سياسي داشته باشه كه تو كلاس ما حتي يك نفرم نمينونه سياست را تعريف كنه چه برسه به اينكه مشكل سياسي داشته باشه , دوم اينكه مشكل اخلاقي داشته باشه كه خوشبختانه هيچكدوممون نداريم و سوم اينكه مشروط شده باشه  كه الان كسانيكه سراين كلاس نشستن معدلاشون بالاي پانزدهه.

استاد از حرفام جا خورد گفت چرا شكايت؟ شكايت كنيد كه مشكلتون حل نميشه. يكي از بچه ها گفت حل نميشه ولي دانشگاه قانون مند ميشه و لااقل كسي مياد دم از قانون ميزنه كه آيين نامه را خونده وبهش آشنايي داره.

كلاس كه تموم شد رفتم معاونت داشجويي دانشگاهمون با استاد راهنمام صحبت كنم. نبود. انتظامات دانشگاه گفت: دكتر x از وزارتخونه بهداشت اومدن با ايشون رفتن بازرسي.

بدوبدو برگشتم سركلاس و به بچه ها گفتم. همه منتظر اومدنش بوديم. وقتي اومد تو راهرو فوري اومدن در كلاسمونو بستن . نميدونم چرا؟ اما اين آقاي محترمي كه اومده بود وضعيت دانشكده را ببينه حاضر نشده بود كه لااقل بياد سركلاسا و ببينه مشكل دانشجوها چيه. حالم بد شد. داشت سرم گيج ميرفت. فقط صداي بچه ها را ميشنيدم كه حتي به حضور استاد سركلاس هم اهميت نميدن. فقط ميگن سولماز آقاي دكترxاومد . انگار قراره برم استقبالش. حالا ديگه داد و فريادا شده بود التماس . ميگفتن برو صداش كن بياد سر كلاسمون. يكدفعه سميه از كوره در رفت گفت اگه سولماز هم بخواد بره من نميذارم اين خطرو قبول كنه. چرا خودتون نميرين صداش كنيد. بعد بهم نگاه كرد و گفت تو نبايد از كلاس بري بيرون. استاد ادبيات هاج و واج نگامون ميكرد. از استاد اجازه گرفتم كه بلند شم و جواب بچه ها رو بدم. اونم چيزي نگفت. رو به كل كلاس گفتم: اين آقاي محترمي كه اومده يكي مثل هميناست. اگه انسانيت داشت و احساس وظيفه و مسئوليت ميكرد ميومد در كلاسو ميزد و از كلاسا بازديد ميكرد. اگه اومده اينجا  فقط براي حق ماموريتش اومده. اومده  يه نگاه به آمفي تاتر بندازه و ميز هيئت علمي را متر كنه و يه ناهاري بخوره , چاپلوسي اينا را بشنوه و بعد بره تهران و يه عالمه حق ماموريت بگيره. براي اين آقا هم دانشجو ارزش نداره. تمام بدنم داشت ميلرزيد خودمو به زور نگه داشته بودم. نميخواستم گريه كنم . نبايد خودمو ضعيف نشون ميدادم. ادامه دادم بالفرض كه ايشون اومدن سركلاس حالا فكر ميكنيد بتونيم حرفامونو بزنيم. دوازده نفر اونو اسكورت كردن از رئيس دانشگاه تا مدير گروه و مسئول آموزش همه دورشن. جلوي اونا چي ميخواين بگين.

بچه ها ساكت شدن. نه حرفمو تائيد كردن نه مخالفت كردن. چند قدمي كه اومدم برسم سرجام برام يه راه طولاني شده بود فقط صداي استاد را ميشنيدم كه ميگفت دوستتون. راست ميگه كارتونو خراب از اين نكنيد.

كلاس كه تموم شد به چهار پنج نفر اومديم حياط ميخواستيم بيايم خونه. چشمم افتاد به زانتيايي كه باهاش آقاي دكتر را آورده بودن. نميدونم چرا يكدفعه رفتم طرفش. خم شدم و يكي از لاستيكاشو پنچر كردم. دلم خنك شد. دورو بريام هم دست بكار شدن و اونيكي لاستيكاشو پنچر كردن. فاطي روي يه كاغذ نوشت جناب آقاي دكتر ممنون از اينكه به مشكلاتمون رسيدگي كردين. ميخواست بزنه رو شيشه ماشين كه منصرفش كرديم. ولي دل هممون خنك شد. رسيدم كه خونه گريه امونمو بريد مامان خونه نبود. چقدر بهش احتياج داشتم. دلم ميخواست بغلش كنم و هرچي تو دلمه بريزم بيرون. حوصله حرف زدن نداشتم. خاله توبا ميخواست برام نميدونم چيو تعريف كنه ولي وقتي جواباي كوتاه و سردمو شنيد هيچي نگفت. با خودم فكر ميكردم اگه بابا بفهمه سر دخترش چه بلايي دارن ميارن چيكار ميكنه. مامان در اينگونه مواقع خيلي منطقيه و از راه قانوني هميشه ميره و مارو هم يه جورايي مثل خودش بار آورده. اما بابام برخلاف مامانم احساسي برخورد ميكنه. . هرچي فكر كردم نتونستم قيافه بابا را تو ذهنم مجسم كنم. با خودم تصميم گرفتم تا ته تهش مقاومت كنم حتي اگه كل كلاسمون كوتاه بياد از حقم نميگذرم. من قرار بود 7 ترمه تموم كنم حالا ميخوان براي ترم نه بمونم. يه عمر وقتمو تلف كنم فقط بخاطر اينكه يه آقايي بعد از چند سال ميخواد دانشكده را قانونمند كنه و قانونشم فقط شامل كلاس ماست. برام دعا كنيد . شب موقع خواب با ترس و لرز به مامان گفتم: مامانی من ماشين آقای دکتر را پنچر کردم. مامانم يه نگاهی بهم انداخت و در کمال تعجب گفت: کار خوبی کردی. حقشونه. حالا برو بخواب . ايشالا درست ميشه. اگه شده خودم تا وزارتخونه ميرم ولی نميزارم کسی حقتو بخوره. با حرفاش آرامش پيدا کردم. از همون بچگی مامان حتی اگه ميگفت ماست سياهه باور ميکردم. حرفاش هميشه بهم آرامش ميده.