ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳  

سلام. شرمنده دير آپديت كردم. باور كنيد سرم خيلي شلوغه. دو روزه از تولد آبجيم گذشته ولي هنوز خسته ام و پادرد امونمو بريده.  می خواستم روز تولدشو براتون تعريف کنم اما نميدونم چرا حوصلشو ندارم.ديروز تو كلاس يكي از استاداي سختگيرم بدون اينكه متوجه باشم خوابم برد ولي از اونجاييكه رديف اول ميشينم استاد متوجه نشد. دارم روي يه تحقيق در مورد ارتقائ سطح سلامت بين سالمندان كار ميکنم. يه مقاله تحقيقي كه بايد ميزان ناتواني سالمندان منطقه و ريسك فاكتورهاييكه باعث ايجاد اين ناتواني شدند را پيدا كنم. ديروز استاد راهنمام بعد از اينكه اسكیل تركيبيم را تقريبا تائيد كرد و ايراداشو بهم گفت,بهم پيشنهاد داد كه تنهايي كار نكنم و با خانوم خودش تحقيق را ادامه بدم. نميدونم اين يعني چي؟ خوبه يا نه؟ يه جوراييي دلشوره دارم. اما بچه هاي كلاس بهم ميگفتن خوش بحالت كه همچين پيشنهادي بهت شد. هرچند اينجوري به نفعمه و كمكاي استاد بيشتر ميشه ولي ميترسم . نميدونم از چي.خب برام دعا كنيد. دو روز ديگه هم بايد يه كنفرانس تو بيمارستان بدم. هيچكاري نكردم. دارم داغون ميشم.

خسته نباشيد. مراقب خودتونم باشيد. دوستون دارم خدانگهدار

 


 
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳  

اين جمله جمله ايه كه از بچگي تو ذهنمه هميشه روز تولد لادن مامان اتاق را تزئين كه ميكرد روي ديوار با كاغذ رنگي و وسائل تزئين اين جمله را مينويشت: لادن جان تولد مبارك باد.

27 فروردين روز تولد لادنه (صبورا). تولدت مباررررررررررررررررررررررررررررررررررك.

هر روز ،روز تولد توست اگر واقعا تصميم بگيری آن روز را به نفع خودت تغيير دهی!

تاريخ تولد ،فقط يك وسيله است که فراموش نکنی،آمدنت را!

هر روز......روز تولد توست....روز من....روز ما.

اگر بر اين باور باشی که با آغاز طلوعی دوباره ،اين تويی که روز را برای خويشتن خويش شروع می کنی ،آن روز ،روز توست!

روزی که تو گرداننده ی آن باشی روز توست!

من در هر سپيده دم به دنيا می آيم و با هزاران هزار اميد ،هزاران نويد و هزار عشق به ساعت و لحظه هايی که در آنم می انديشم .

 و هر شب از دنيا می روم با هزاران نويد برای سلامتی که داشتم و سعادتی که دارم که در چنين آرامشی ،در چنين سکوتی به عشق وجودم فکر کنم و خود را متعلق به کسی ،به وجودی بدانم که بی او هيچ و با او همه چيز هستم !

و شاهد تک تک لخظه های عاشقانه باشم!

روز تولُدت را تبريک می گويم !روز تو !

و شادمانی و خرسندی تمام لحظاتت را ارزو مندم !تو خود سمبل تولد و زندگی هستی !

پس به عشق بينديش ،به شادی ،و شادمانه زندگی کن!

راستي تولد درياي عزيزم ( دوپرنده يك پرواز) بيست و پنجم فروردينه. عزيز دلم اميدوارم عمري همچون بلوط و شادابي همچون زنبق داشته باشي.

 

 

 

 

 

 

 


زندگی تو سايت روزی
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۳  

سلام  فرا رسيدن اربعين حسيني را به تمامي دوستانم تسليت ميگم.

 امروز اومدم قصه بگم. قصه زندگي مجازي خودم تو اينترنت كه تاحالا براي كسي تعريف نكرده بودم.شايد بنظرتون مسخره باشه براي همين, اگه حوصله دارين گوش كنيد, اگه هم نه كه ديگه شرمنده ام.

داستان از اونجايي شروع ميشه كه طبق معمول هر جمعه پاي برنامه شب هفتم راديو BBC نشسته بودم كه يكي از بندر انزلي زنگ زد به برنامه و بعد از كلي صحبت در مورد خودشو درخواست ترانه, گفت كه اوناييكه الان پاي راديو هستن بعد تموم شدن برنامه بهزاد و شادي بيان سايت روزي ROOZI همه باهم چت كنيم.يك لحظه جو منو گرفت . اما با خودم گفتم عمرا اگه پامو بذارم توي چت. نميدونم چرا هرچند چت كردن را ايراد نميدونستم اما هيچوقت به خودم اجازه نميدادم كه برم توي سايتها چت كنم. تمام استفاده من از اينترنت علمي بود( بابا كلاسسسس). يعني فقط درحد اخبار و اطلاعات پزشكي و سرچ مقاله. يك هفته از اين ماجرا گذشت. اوايل مرداد ماه بود. يادمه فرداش بايد ميرفتم اروميه براي واحد عملي آناتومي و تشريح جسد كه ترم دوم ارائه داده بودن و واحد عمليش تا اونوقت طول كشيده بود. منو خواهرم هميشه باهم به اينترنت وصل ميشديم. مثل دوقلوهاي بهم چسبيده. اونروز وقتي به اينترنت وصل شديم. پيشنهاد دادم بريم سايت روزي. نميدونم يه حس كنجكاوي باعث شد كه اينكارو بكنم. خيلي دلم براي خودم سوخت كه هفته پيش چرا اينكارو نكردم و بچه هاي بي بي سي را تو چت ملاقات نكردم. رفتيم توي چت اما قسمت ديجي چون دوست نداشتيم غريبه ها چيزي ازمون بدونن. بنظرم امن ترين جا براي چت كردن همون ديجي بود.  نمي دونم با چه اسمي بود ولي تا پامونو گذاشتيم اونجا. احساس تنهايي كردم توي چتي كه فكر كنم حداقل چهارصد تا يوزر داشت. واي سرم گيج ميرفت خيلي شلوغ بود. چقدر صفحه زرد جلومون بود . زود اومديم بيرون و يه نفس راحت كشيديم. بعد از اون يكي دوبارهم باهمين شرايط رفتيم تو روزي. تا اينكه من پيشنهاد دادم يه اسم مستعار براي خودمون پيدا كنيم. من دوست داشتم با اسم بنر بريم تو چت. اما آبجيم گفت نه. بعد گفتم سنجاب كه تائيد شد و رفتيم توي روم. قول داده بوديم باهيچ پسري حرف نزنيم. نميدونم چرا. اما دوست داشتم با دخترا حرف بزنم. همون روز اول دست گذاشتيم رو دختراي ثابت چت  كه كلي محبوبيت داشتن و با غريبه ها حرف نميزدن. به ما كه تاحالا كسي نگفته بود بالاي چشمت ابروست جواباي خشك و خاليه دخترا ناراحتمون ميكرد. بين همه اينا اولين كسي كه باهامون دوست شد فرناز بود. يه دختر شيطون و مغرور دوست داشتني توي چت . من هميشه عاشق رفتار فرنازم. هرچند الان ديگه توي مسنجر, اونم خيلي كم ميبينمش ولي واقعا جز’ بهتريناييكه تو زندگيم ديدم. حالا بماند كه چت شبانه را بد ميدونستيم و بعد دوست شدن با صدف و نونو و فرناز و... شديم جز’ شب نشيناي چت روزي و اونجا با خيلي ديگه از بچه هاي ماه روزي دوست شديم. هرچند كه يه خط قرمز بين خودمونو پسرا كشيديم اما با خيلياشون آشنا شديم كه واقعا بهمون كمكاي زيادي كردن و اونقدر بامعرفت بودن كه هوامونو تو همه شرايط داشتن. چه بچه هاي ماه و بامعرفتي بودن.يادمه مامان كه ميومد مارو بزور بفرسته تو جامون براي خواب. وقتي به بچه ها خبرشو ميداديم همشون باهم از مامان خواهش ميكردن كه بمونيم. مامان هرچند خيلي سختگير بود ولي ميخنديد و ميرفت . اونوقت ما تا صبح تو چت مي گفتيم  و ميخنديديم. يه مدت گذشت باهمه  پسراي چت يه بار دعوا را كرديم اوناييكه بامعرفت بودن هيچي نگفتن و دوستيمون باهاشون ادامه پيدا كرد. اوناييكه مثل خودمون لوس بودن اسم لوس و از خود راضي رومون گذاشتن و كاري بكارمون نداشتن.بعد از يك مدت چت كردن و سنجاب موندن من و آبجيم دعوامون شد. يعني من دعوا را شروع كردم چون جر زني ميكرد و بدون من ميرفت تو روزي  و دوستايي پيدا ميكرد كه من خوشم نميومد يا من دوست داشتم تو روزي با كسي دوست بشم كه اون مخالف بود. خلاصه بعد از حدودا ده ماه چت كردن اومدم و شدم باغ بارون زده. واي هيچكدوم از بچه ها حتي بعضي از اوناييكه آي دي مسنجرشونو داشتم منو قبول نكردن.برام مهم نبود چون به اين نتيجه رسيدم كه توي چت آدما فقط با يه يوزر شناخته ميشن و كسي كاري به شخصيتشون نداره. براي همون تصميم گرفتم از اول شروع كنم. يعني اصلا نميگفتم كه من قبلا اينجا بودم. بعد كلي شعر نوشتن تو روم و صحبت كردن با دوستام ميديدم توجه خيليا جلب شده بعد وقتي خودشون پا پيش ميذاشتن بهشون ميگفتم كه كيم.

همون موقع ها بود كه اومدم وبلاگ نويسي را شروع كردم. ولي وبلاگم اوني نشد كه ميخواستم. ولش كردم و بعد دوماه دوباره با همين وبلاگم شروع به نوشتن كردم.

بعد يك سال و نيم چت كردن و ساختن فرشته هايي توي ذهنم دست خيلياشون برام روشد تا حدي كه احساس كردم دپرس ميشم وميميرم. كساييكه اونقدر قربون صدقشون رفتم . اونقدر باهاشون صميمي بودم. تو دنياي خودم پاك ترين آدما بودن خودشون با زبون خودشون چيزايي بهم گفتن كه دلم ميخواست دنيا  روسرم خراب بشه. من از اون دختراييم كه نميدونم چرا ولي هر اتفاقي برام بيفته كه بنظرم جالبه براي مامانم با آب وتاب تعريف ميكنم. وقتي از بچه هاي روزي واسه مامان تعريف ميكردم. مامانم به اسم چندتا از دخترا بيش از حد حساس بود و بهم ميگفت شايد دروغ ميگن مگه توپيششوني. باهاشون صميمي نشو و... همين حساسيت رو روي يكي از پسراي چت هم داشت. نميدونم من كه جز خوبي از هيچكدومشون هيچي نديده بودم. اما يك روز به خودم اومدم ديدم حرفاي مامانم درست از آب دراومد هموناييكه مامان ميگفت باهاشون صمميمي نشو از زبون خودشون حرفايي را درمورد خودشون شنيدم كه حالم از دنيا بهم خورد. نميدونم حرفاييكه بهم زدن از روي صميميت بود يا خودشونو باكلاس ميدونستن يا.... مني كه هميشه فكر ميكردم كه دخترا همشون خوبن و برعكس اونا پسرا بدترين جنسن. ديدم معرفت پسراي روزي بالاتر از خيلي از همون دختراست. به اين نتيجه رسيدم كه يه همجنس ناجور خيلي بدتر از ناهمجنس جوره. فهميدم كه خوبي و بدي ربطي به جنسيت نداره. الان كه با خودم فكر ميكنم ميبينم اگه من اين وبلاگ را نداشتم  با اين ماجراهاييكه تو روزي ديدم حتما ميمردم. اينو كاملا مطمئنم. الان از بين اون همه دختراييكه براشون ميمردم فقط دوسه نفرشون موندن كه به خوبيشون ايمان دارم.از بينشون فقط  هاني گلمم باهامون دائما در ارتباطه.هاني صاحب وبلاگ ستيزه جوست و جز’ ماه ترين دختراي روزي بود و اونقدر مهربونه كه هميشه  ماها را شرمنده خودش ميكنه. الانم كه روزي ديگه خراب شده. هم آدماش ناجور شدن وهم خودچتش ريخته بهم. ولي دوسال و نيم زندگي كردن توي روزي بهم خيلي چيزا ياد داد كه هيچوقت فراموش نميكنم. دوستانم تو روزي اكثرشون وبلاگ دارن. الان بيشتر از طريق وبلاگاشون باهاشون ارتباط دارم. ميدونم تا آخر عمر هم هيچكدوم اين عزيزان را نميبينم ولي هميشه دوسشون دارم واميدوارم هرجا كه هستن موفق و سلامت و پيروز باشن.

 


 
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۳  

 

ما هميشه خود را براي زندگي آماده ميكنيم, اما هيچ وقت زندگي نميكنيم.

 

سلام دلم براي همتون تنگ شده. واقعا شرمنده ميدونم به خيلياتون , خيلي وقته سر نزدم.ديگه تكرار نميشه.

فقط يك روز از بخش نوزادانم باقي مونده. بعدش بايد برم يه بخش ديگه. دوشنبه روز آخره. دلم براي ني ني ها تنگ ميشه.روز اول اصلا از اين بخش خوشم نميومد , اما الان كلي دلم گرفته. بايد با ني ني هاي زشت ماماني خداحافظي كنم.

 

راستي يه چيز ديگه, هر كدومتون كه از اسمتون نميشه فهميد دخترين يا پسر لطفا جنسيت خودتونو مشخص كنيد كه موقع لينك دادن با مشكل مواجه نشوم. مرسي.

برام خيلي عجيبه ظاهرا آمار وبلاگ نويساي جنس مذكر بيشتر از مونثه. چرا؟

ديگه حرفي ندارم. فقط مراقب خودتون باشيد.


دوست
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳  

وقتي از دانشگاه قبول شدم با خودم فكر ميكردم تك و تنها چيكار ميكنم. هيچكدوم از دوستام نيستن. وقتي رفتم دانشگاه هيچوقت فكر نميكردم با سميه دوست بشم. به نظر من سميه يه دختر چادري , چشم و ابرو مشكي و سبزه ,جدي و اخمو  و مغرور بود. دير ميومد و زود ميرفت. من هميشه تو دلم از بي نظمياي سميه حرص ميكشيدم. با خيليها دوست شدم اما هيچكدومشون اوني نبودن كه مي خواستم. تو محيط دانشگاه خيلي دوست عوض كردم. با خيليها صميمي شدم ولي همشون در حد خوشگذروني و پر كردن وقتم بودن.  اگه با بچه هاي كلاس حرف ميزدم براي اين بود كه كسي منو تنها و لوس و از خود راضي ندونه. ولي وقتي تابستون ميشد يا عيد ميومد هيچوقت دلم براشون تنگ نميشد. برام مهم نبودن.ترم چهارم بودم كه بچه ها رديف جلو برام جا نگه داشتن. از اون به بعد جاي من تو كلاس رديف اول از طرف پنجره نفر سوم درست روبروي تريبون استاده. سميه كنار پنجره ميشست. نميدونم چي شد كه باهم صحبت كرديم اما برام هيچگونه اهميتي نداشت. بعدنا اونم ميگفت همين نظر را در مورد من داشته و خوشش نميومد با يه دختر لوس از خود راضي دوست بشه. همون ترم توكارآموزي بيمارستان با هم همگروه شديم. يواش يواش احساس كردم توي گروهمون تنها كسي كه اخلاقش شبيه منه سميه است. درست مثل يه آينه بوديم. افكارمون اخلاقمون نظراتمون همه مشترك بود.نمي تونستم از كنار اين موضوع بي توجه رد شم و اهميت ندم. ديگه وقتي با سميه بودم خودم بودمم. لازم نبود خودمو مثل اون كنم يا طوري رفتار كنم كه اون مثل من رفتار كنه. بيمارستان كسل كننده با وجود سميه برام كسل كننده نبود . يكي از دوستام يه روز بهم گفت تو و سميه چتونه يه دفعه يه روز تمام از هر فرصتي استفاده ميكنيد تا باهم حرف بزنيد يه روزم فقط بهم سلام ميدين و احساس ميكنم با چشماتون حرفاتونو ميزنيد. سميه دختري نيست كه از كنارش بي تفاوت بگذرم. آشنايي من با بقيه دوستام خيلي راحت بود و شايد در عرض كمتر از دودقيقه تونستم باهاشون دوست بشم. ولي سميه فرق ميكرد يكسال و نيم توي محيط دانشگاه تلاش كردم تا آخرش تونستم اوني كه ميخوامو پيدا كنم. براي پيدا كردن سميه هرچند پيشم بود اما خيلي تلاش كردم.            

 سميه بر خلاف ظاهر اخموش بي نهايت مهربون و دوست داشتنيه. يه دختره بي شيله پيله كه اهل هيچ چي نيست خيلي چيزا ازش ياد گرفتم. يادگرفتم كه اگه در برابر آدماي بي ارزشي كه خودشونو خيلي با ارزش ميدونن سكوت كني حساب كار دستشون مياد و لازم نيست باهاشون بحث كني.چون فكر ميكنن كه خيلي مهمن كه حتي مخالفي پيدا كردن.سميه كسي بود كه من براي دوستي باهاش شرطي نذاشتم يعني خودش همه اون شرايطي كه من ميخواستم را داشت. الان كه فكر ميكنم ميبينم درمورد سميه زود قضاوت كرده بودم و حتي از ظاهرش هم يه چيز ديگه تو ذهنم ساخته بودم.

روزي كه سميه گفت متولد ماه مهره كلي ذوق كردم مي خواستم محكم تو بغلم بگيرمش.توي عيد كه زنگ زد بهم گفت برام كارت پستال فرستاده كلي ذوق كردم. چون سميه هيچوقت با اينترنت كار نميكرد. برام خيلي ارزش داشت كه به يادم بود و منو اينجوري ذوق مرگ كرد. من تازه فهميدم كه آدما رو از ظاهرشون نميشه شناخت. نميدونم چرا اين مطلبو اينجا نوشتم ولي ميدونم اونقدر اين مطلب برام مهمه كه بايد يه جايي ثبتش ميكردم.


 
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳  

سيزده بدر به خاطر هواي نامساعد جوي ناهار خونه زن دايي جون دعوت بوديم. ما يعني من و لادن و آرزو( نوه دايي جونم) بعد نه روز دوري از ديدار همديگه كلي ذوق مرگ شديم.آرزو به افتخارما داشت سالاد درست ميكرد. اولش سه تا دختر فوق العاده مودب بوديم كه توي جمع فقط لبخند ميزديم و يه بله نخيري تحويل بقيه ميداديم.بعد از مراسم ناهار و سالاد خوري رفتيم تواتاق هميشگي كه ميزگرد ميذاشتيم. اين اتاق كلي وسايل قديمي و عتيقه و خوراكي اينا توشه. واسه همون ميعادگاه ماسه نفر هميشه اونجاست.بعد كلي صحبت و فال گرفتن تصميم گرفتيم استراحت كنيم .

آرزو: در اين اثنا و با آرامشي كه دراتاق حاكم بود شرايط براي يك استراحت خوب فراهم شده بود. ناگهان مهربانو با يك حركت كاملا گازانبري و يك لبخند روي لبانش به حريم ماهيهاي توي يه ظرف بزرگ گوشه اتاق در حال رقصيدن بودن حمله كرد و منجر به ريخته شدن آب ظرف شد و مهربانو همچنان خونسرد با يك لبخند داشت ما را نگاه ميكرد چون هنوز به عمق فاجعه پي نبرده بود كه با فرياد منو لادن يهو حواسش سر جاش اومد و سريعا چراغ را روشن كرد- من و لادن همچنان داد ميزديم كه زود باش ماهي مرد- و با يك حركت فداكارانه ماهي رو به موت را در دستانش گرفت و برگردوند توي ظرف.

ماجراي ماهي باعث شد كه ما نخوابيم. از اونجاييكه از روز قبلش قرار گذاشته بوديم آتيش بازي كنيم بنابراين به حياط حمله كرديم و نشستيم روي كنده هاي درخت گوشه حياط . بعد كلي حرف زدن به نظر م رسيد كه با فرقوني كه گوشه حياطه و باهاش به باغچه ها كود ميدن يكمي گردش كنيم. يعني يكيمون بشينيم توش و دونفر ديگه بروننش. كلي خنده و جيغ و... موقع اين عمل با كلاسمون كرديم. نوبت آرزو كه شد يكدفعه بنظرم رسيد چادر ببندم كمرم و جلوش برقصم مثل اين عروسياي دهاتي. همين ايده باعث شد كه من و آرزو بعد از ده دقيقه تبديل به دوتا دختر عهد قاجار با ابروهاي بهم پيوسته و يا خال سياه روي صورت ( البته من خال را دارم اينكار را آرزو كرد) يه روسري گلگلي كه با سنجاق قفلي كيپش كرديم با دامناي گلگلي و يه چادر كه دور كمرم بود بيفتيم توي حياط و بزنيم و برقصيم البته به شيوه انسانهاي نخستين. لادن خانوم هم خودشو مرد كرد پريد وسط. كلي كيف و خنده و شوخي تا نهايتا يادمون افتاد كه بايد آتيش روشن كنيم. هيزمها را آورديم و آتيش روشن كرديم و سيزده بدر باروني را تبديل به چهارشنبه سوري كرديم.بعد از شام با آرزو اومديم خونه ما تا صبح ساعت 6 بيدار مونديم و كلي صحبت ( فكر نكنيد غيبت ميكرديمااا نه فقط واقعيتا را ميگفتيم)

صبح ساعت  دوازده ونيم از خواب بيدار شديم و ناهار و صبحانه را به فاصله نيم ساعت ازهم ميل كرديم. الانم آرزو داره برميگرده و دلم كلي گرفته.

 


 
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳  

گويند كه بطي در آب روشنايي ستاره ميديد: پنداشت كه ماهي است . قصدي ميكرد تا بگيرد و هيچ نميافت.چون بارها بيازمود و حاصلي نديد. فرو گذاشت. ديگر روز هرگاه كه ماهي بديدي. گمان بردي كه همان روشنايي است .قصدي نپيوستي وثمرت اين تجربت آن بود كه همه روز گرسنه بماند.

(كليله و دمنه).

تا حالا همچين آدمايي ديدين كه تجربه هايي مثل بط داشته باشن؟

 

روزگاري مردي آينه اي را پشت و رو گرفت و چون خود را نگاه كرد و روي خود را در آن نديد ديوانه شد. چه عبث است كه كسي فقط براي اينكه از راه بي توجهي آينه را پشت و رو نگاه كرده است. عقلش را ببازد.( بودا).

از اينجور آدما چطور ديدين؟

 


 
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳  

سلام. حالم

 سلام. حالم همچين گرفته كه نگو. كارد بزنيد خونم درنمياد. تا حالا شده خودتون حال خودتونو بگيرين. تا حالا شده دقيقا دوساعت و 7 دقيقه به دوستاتون سرزده باشين و بلاگاشونو خونده باشين نظرداده باشين . بعد هرچي منتظرشون بشين و نيان پيشت.بعد اگه دو سه تا با معرفت هم پيدا بشن و بهت سر بزنن بهت بگن چرا يادي از ما نميكني. بعد فكر كني چيكار كردم كه يهو همشون بهم بي توجه شدن. بعد دو روز بياي در حالي كه بي اكانت و ناراحتي. هيستوري را باز كني و كامنتا و مطالب وبلاگارو بخوني . بعد بري تو وبلاگ آبجيت ببيني مطلب جديدش چيه. كامنتارو باز كني ببيني نظر دوستاش درمورد مطلبش چيه. يكدفعه ببيني كه بله دوستات و كسانيكه بهشون سر زدي اومدن اونجا و براي اون پيغام گذاشتن. چيكار ميكنيد؟ با عجله ميريد تو وبلاگاشون كامنتارو ميخونيد و ميبينيد موقع پيغام گذاشتن آدرسو اشتباه نوشتي يعني بي توجه به آدرس سيو شده فقط اسمتو عوض كردي. همينه ديگه آدم يه عمر نتونه بياد بعد اينكه اومد از ذوق آدرسم اشتباه بره چي ميشه.  نخندين . كجاش خنده داشت؟

 

 


 
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸۳  

سلام. چرا فكر ميكنيد من شيطون بودم وحالا چون يه مدته آپديت نميكنم لابد دچار افسردگي شدم(همش از بي اكانتيه ، افسردگي كجا بود) ،بعدشم كلي ايراد از رنگ وبلاگم گرفتين. باشه ازاونجاييكه اعتقاد به اصول دموكراسي دارم، رنگ وبلاگمو عوض ميكنم ولي باور كنيد من از همون بدو تولد بچه آرومي بودم و هستم.معمولا من و خواهرمو اشتباه ميگيرن ولي ديگه شماها چرا!!!!!!!!!. والا بخدا شيطون خونه ما آبجيم بوده نه من.

من از همون بچگي ياد گرفتم براي اينكه مامان وبابا دوستم داشته باشن آروم باشم. از همون موقع ها همه منوكوچولوميدونستن و متاسفانه اين نظريه توسط آبجي خانومم تو دنياي مجازي و بين دوستانم هم جا افتاده. هميشه از اين طرز فكر متنفر بودم. با اينكه با خواهرم 5/1 سال اختلاف سني دارم اما اعتقاد بابام حتي در سن چهارسالگيم اين بوده كه من فلان كارو را نميتونم انجام بدم و لادن ميتونه چون اون بزرگتره.اونوقتا لادن به شيطنت شهرت داشت و به من ميگفتن برم بگردم چيزاي گمشده خونمونو پيدا كنم.وقتي مامان وبابا خونه نبودن آبجيم به من آزادي عمل ميداديعني تشويقم ميكرد كه شيطنت كنم وبه عبارتي براي خودش همبازي و شريك جرم جور ميكرد. از همون بچگي مامان اجازه نميداد تو كوچه بازي كنيم.من و لادن معمولا تو حياط خونمون هولوهپ بازي ميكرديم. يادمه يه بار هولوهپ از دست لادن دراومد افتاد رو ديوار همسايه و از اونجا تو حياطشون. بعد صداي جيغ يه پسر بچه اومد،نگو كه پشت ديوار داشت بازي ما رو مجسم ميكرد و گويا هلوهپ ما افتاده بود روسرش. واقعا تعجب آور بود ساعت 11 كه بچه ها خونه پيدا نميشن، اين بچه مثل ما تو خونه بود. ، بعدا  فهميديم كه  مامان امير هم بهش اجازه نميداد بره كوچه بازي كنه. خلاصه اينكه با امير دوست شديم.امير دوسال از من كوچيكتر بود ولي فوق العاده مهربون بود. ما اسباب بازيامونو (البته اوناييكه امكانش بود) براي هم از ديوار مي فرستاديم. توپ بازي ميكرديم و...

 مامان و باباي امير سبزه واري بودن براي همين امير يه ته لهجه اي داشت كه من خيلي خوشم ميومد. توي اين مدت خيلي  دلم مي خواست بدونم امير چه شكليه. يكبار امير چهارپايه گذاشت اما قدش به بالاي ديوار نرسيد. تا اينكه لادن پيشنهاد داد كه بريم بالاي ديوار.گفتم نــــــــــه!

 نه گفتنم دوتا دليل داشت: هم از بلندي و هم از مامان ميترسيدم.لادن انگار فهميده بود براي همين مي خنديد و ميگفت مامان كه خونه نيست تازه كاريم نداره، نميبيني من هرروز از در و ديوار بالا ميرم بهم هيچي نميگه.( راست ميگفت دو سه شب قبل از اونروزدور اتاق ميدوييد كه پاش رفت تو سوپ مامان هيچي بهش نگفت.)گفتم بلدي بري بالا. بهم گفت آره يه بار، گلهاي خونه همسايه از بالاي ديوار معلوم بود، رفتم رو ديوار و يواشكي گل چيدم.خلاصه روحيه گرفتم و رفتم رو نرده بالكن، از اونجا چسبيدم به آجراي ديوار رو خودمو به زور كشيدم روي ديوار . داشتم ذوق مرگ ميشدم. امير يه پسر سفيد كچل بود  كه الان اگه همچين بچه اي ببينم بنظرم كلي هم زشته. امير چند بار كه اسباب بازياشو آورد مي خواست خواهرش آرزو را هم كه تازه بدنيا اومده بود هم بياره روي ديوار ولي از مامانش ميترسيد. خلاصه تا ساعت 3 اونجا بودم تا اينكه مامان اومد. لادن با يك حركت خودشو انداخت تو حياط و به منم گفت بپر. اما ميترسيدم رو موزاييكا بپرم.بهم گفت بشين رو ديوار من از پاهات بكشمت پايين.نشستم ولي موقع كشيدنم گردنم گير كرد به طناب  و از گردنم خون اومد. داشتم از ترس سكته ميكردم. نفسم بند اومده بود. مامان كه ما رو تو خونه پيدا نكرده بود اومد حياط . تا مامان را ديدم زدم زير گريه. ظهر تابستون تو حياط چه گريه اي راه انداخته بودم.مامان گفت اونجا رفتي چيكار . از بالاي ديوار قضيه را تعريف كردم. مامان اومد جلوم دستاشو باز كرد گفت بيا تو بغلم. خودمو انداختم تو بغل مامان. همونجوريم رفتم خونه. تو خونه مامان به لادن كلي عصباني شد. اين اولين بار بود كه مامان به لادن عصباني ميشد. دقيقا يادمه كه گفت: بچه را چرا ميبري رو ديوار نميگي ميفته از اون بالا!!!!!!( من نميدونم لادن 6 ساله خودش خيلي بزرگ بود و من خبر نداشتممممممم).

واي چقدر حرف زدم تقصير خودتونه ديگه منو ننه شهرزاد قصه گو ميكنيد و مجبور ميشم براي اثبات گفته هام قصه هزار و يكشب تعريف كنم..

 


 
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۳  

 
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۳  

 
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۳  

 
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۳  

سلام سال نوتون مبارك. دلم براي همتون تنگ شده. مي خواستم وبلاگمو حذف كنم و براي هميشه برم. اما از اونجاييكه آدم بي اراده اي هستم نتونستم. دوستون دارم و هيچوقت فراموشتون نمي كنم. مراقب خودتون باشيد.

زمستان سال 82

اول دي شب يلدا بود كه يادم نيست بهم خوش گذشت يانه.

چهارم دي تولد شازده ابوالفضل پسر دوست بزرگوارم جناب آقاي لوطي حيدر ( آبدارچي حرفهاي ناگفته) بود كه كلي به خودم خوش گذروندممممم.

فكر كنم ششم دي بود كه حادثه دلخراش بم اتفاق افتاد و همه مردم را بيشتر از ناراحتي دچار ترس و وحشت كرد.

18 دي هم امتحانام شروع شدوكلي اعصابم خورد شد.

بهمن ماه هم كلي عيد و تولد وجشن توش بود  و كلي يكنواختي توي زندگيم .(البته بگماا بعدا فهميدم تولد دوستان تو بهمن ماه وگرنه منكه از خدامه يه جشن كوچولو موچولوهم براشون ميگرفتم.. اگه عمري باقي باشه سال بعد جبران ميكنم)

اسفند82

دوتا ني ني كوچولو تو بيمارستان به خاطر دختربودنشون رهاشدن و كسي نيومد دنبالشون،آخرشم يكيشون رفت پرورشگاه ،يكيشونم فرزندخونده يه خانواده شد.

سه تا ني ني كوچولو هم به خاطر بي توجهي و كوتاهي تيم احياء وعدم تجهيزات بيمارستاني فوت كردن.

تو بخش نوزادان هم( به قول دوستام )براي شونصدتا بچه مادري كردمممممم، ولي همشون زشت بودن بجز يه ني ني كوچولوي هپاتيتي كه ايشالا حالش خوب بشه.

نيمه اسفند هم تولد چندتا ديگه از دوستام بود كه بهشون قبلنا تبريك گفتم.

روز جهاني زن از رويدادهاي مهم زندگي من بود كه متاسفانه ازش استقبال خوبي نشددد.

روز چهارشنبه سوري هم به طور ناباورانه خودمو همراه يه كادو جلوي در خونه دوستم كه ميونم باهاش شكراب شده بود ديدم. واي نميدونيد آشتي كردن چه كيفي داره .كلي احساس بزرگي ميكنممممممم.

درگذشت هنرمند بزرگ سينماي ايران مرحوم مهدي فتحي در آخرين ساعات سال 82 از حوادثي بود كه منو واقعا متاثر و شوكه كرد.

ايشالا سال 83 براي خودم وخودتون سالي سرشار از شادي و پيروزي باشه.

 

الهي!طلب دادي طرب ده، كشش دادي گشايش ده، راه نمودي سلوك ميسر گردان،دل دادي به انوار معارف منور گردان، تن دادي توانايي ده، چشم دادي بينايي نه، دل دادي دانايي بنه، سر دادي به سجود آر، سرّ دادي به سرور آر.

الهي !ما در عصيان كوشيديم تو به كمال كرم پوشيدي، چو پوشيدي رسوا مكن، آنچه پنهان داشتي باز پيدا مكن.

الهي !ضعيفم خواندي چنانم مگذار كه در پيش خود بمانم.

الهي !ما را از سه آفت نگاه دار : از وساوس شيطاني ، از مكايد نفساني و از غرور ناداني.