سال نو شروعی دوباره برای نوشتن مهربانو
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ فروردین ،۱۳۸٧  

سلام سلام سلام

 دلت شاد و لبت خندان بماند

 برایت عمر جاویدان بماند

 خدا را میدهم سوگند بر عشق

 هرآن خواهی برایت آن بماند

 به پایت ثروتی افزون بریزد

 که چشم دشمنت حیران بماند

 تنت سالم سرایت سبز باشد

برایت زندگی آسان بماند

 تمام فصل سالت عید باشد

چراغ خانه ات تابان بماند

 سال نو مبارک

مهربانو


سلام. من موقتا برگشتم.
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ،۱۳۸٤  
 اومدن و رفتن من شده مثل قایم موشک بازی. واقعا شرمنده ام.حدود چهار ماه نبودم. نمی خواستم برگردم. هفته پیش وقتی کامنت های پر از مهرتونو دیدم. نتونستم طاقت بیارم. بعد از یک هفته کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که برمیگردم. حالا هم که اومدم میخوام اینجا را خوشگل کنم. من هروقت خواستم اینجا رو خوشگل کنم و مشقامو خوشگل بنویسم توش ، خراب تر و نامرتب ترش کردم. چیکار کنم دیگه شلخته ام. راستی چندتا خبر هم دارم: اول اینکه ماه بعد جشن فارغ التحصیلیمه. دارم از خوشحالی میمیرم.دوم اینکه آبجی خانومم ازدواج کردن. ایشالا خوشبخت بشن.سوم اینکه دوم تیر امتحان فوق لیسانس دادم. نه اینکه نابغه هستم از دو ساعت وقت قانونی، 55 دقیقه وقت اضافه آورده بودم.سوم تیر هم تولد دوست عزیز و مهربونم هانیه نازم بود که واقعا پیشش شرمنده شدم. ایشالا که صد و بیست سال سالم و شاداب و موفق زندگی کنه.
آخر هم اینکه از شنبه یعنی فردا میرم کارورزی به یکی از روستاها تا 24 روز اونجام. جای همتونو سبز.
 اولین کسی که باش که میخندد، وقتی دلیلی برای خندیدن نمیبینی ، همان زمانی است که بیشترین نیاز به خندیدن است.اولین کسی باش که میبخشد، افکار منفی گذشته را برای همیشه کنار بگذار.اولین کسی باش که کاری را انجام میدهد. هرچه زودتر اقدام کنی، کترهای بیشتری میتوانی انجام دهی.اولین کسی باش که تشکر میکند، برخورد حق شناسانه زندگیت را مملو از خوشبختی میکند.

اولین کسی باش که با موقعیتهای جدید و متفاوت وفق میابد. وقتی تغییرات را می پذیری، کارهایت را با علاقه بیشتری انجام میدهی.

دیگر برای داشتن زندگی بهتر منتظر ننشین، بلکه اولین کسی باش که به جلو حرکت میکند و تنها کسی باش که سبب این حرکت میشود.


وقتي اولين مشقمو نوشتم فكر نميكردم دفترم يه روزي تموم بشه
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۳  

سلام.

وقتي كه دختر متولد مهر شروع به نوشتن اولين مشقش ميكرد يه دختر آروم و مهربون نيمه فمنيست و خوش بين به دنيا بود. حالا كه بعد از حدودا يك سال و هفت ماه كه ميخواد آخرين برگ دفتر مشقش را بنويسه يه دختر عجول ، بيش از حد تصور آروم و تودار و كاملا بدبين به اطرافشه.

هر دفتري يك روزي تموم ميشه. بعد از تموم شدن يا برگه هاش موشك ميشه يا تخمه ميپيچن لاش و ميفروشن به بقيه يا تو چهارشنبه سوري آتيش ميزنن و از روش ميپرن. دوست دارم دفتر منم آتيش بگيره كه ديگه هيچ اثري ازش باقي نمونه. توي اين مدت با خيليا آشنا شدم بعضيا بعد از اون غيبتم تو بهار سال پيش كلا فراموشم كردن ولي بعضيا تا همين حالاشم موندن.

هيچوقت فكر نميكردم كه تموم شدن آخرين برگ از دفترم مساوي با تموم شدن دوستيهامون بشه.

تصور اينكه كسانيكه اينقدر بهشون دل بستم و به وجودشون عادت كردم را اگه فردا تو خيابون باهاشون برخوردي داشته باشم محاله بشناسمشون سخته.

همتونو دوست دارم. توي اين مدت اگه حرفي زدم يا كاري كردم كه باعث رنجشتون شده ازتون معذرت ميخوام. برام از ته دلتون دعا كنيد كه بيشتر از زمان ديگه اي به دعا احتياج دارم.

سال نوتون مبارك . اميدوارم سال 1384 سالي توام با اميد و موفقيت و شادكامي براي تك تك شما دوستان خوبم باشه.

پايان


بابانوئل زندگی من
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳  
سلام. خوبين دوستاي خوبم؟
 تصميم گرفته بودم تا بهمن ماه كه امتحانام تموم ميشه ديگه نيام. از طرفي هم پرشين بلاگ كلي اذيتم ميكنه. اصلا نتونستم براتون يه دونه كامنت هم بزارم. من اصلا قرار نبود آپ ديت كنما.اما اومدم آپ ديت كنم. راستي كريسمس همگي مبارك. كريسمس منو هميشه ياد بچه گيام ميندازه. ياد بابانوئلايي كه در حسرت ديدنشون شبا خوابم نميبرد. آرزوم اين بود وقتي بابا نوئل توي روزاي برفي برام كادو مياورد را از نزديك ميديدم. آخه كوچولوييام عادت داشتم دمپاييمو تو شباي برفي ميذاشتم تو بالكنمون, بعد صبح كه پا ميشدم ميديدم هرچي را كه آرزو كردم بابانوئل برام تو دمپاييم گذاشته.  
مثلا يه بار كلاس اول كه بودم آرزو كردم كاش از اون مدادهاي جادوييه دراز هستن؟ از اونا داشته باشم. آرزوم را به كسي نگفته بودم فقط دو روز قبلش به مامانم گفته بودم سروناز دوستم از اونا داره.

يه بار هم يه عروسك خوشگل ديدم. اما نگفتم مامان برام بخره. فقط گفتم ماماني اين عروسكه را نگاه كنيد چه خوشگله و...

يا يه بار آرزوي داشتن كفش تق تقي كردم. يه كفش تق تقي صورتي كه وقتي آمادگي ميرفتم ديده بودمش. اما چون زمستون بود مامان برام نخريد.اما بابانوئل يه شب آورد گذاشت جلوي پنجره اتاقم.

اما اولين كادوي بابانوئليمو يادمه كه تازه سه سالم شده بود گرفتم. ميگم تازه چون دو سه ماه قبلش تولد سه سالگيم را جشن گرفته بودن و يادم مونده بود. كلي افتخار ميكردم و به همه پز سه سالگيمو ميدادم.اون موقعا اصلا آرزو نداشتم. يعني آرزوهام تو داشتن قدرت بالا رفتن از كمد و... خوردن شوكولاتا و اسمارتيزاييكه مامان برامون ميخريد خلاصه ميشد.

 يادمه چون هوا سرد بود نميدونم تو خونمون كي بود كه اجازه نداد دمپاييمو بزارم بيرون. خونمونم حياط نداشت. شبش كلي دلم براي خودم سوخت. ميگفتم بابا نوئل كه دمپايي منو نميبينه و نميفهمه من منتظرشم. خلاصه فرداش اومد و منم كادويي از بابانوئل نديدم. اما پس فردا صبح خيلي خيلي زود مامان قبل از اينكه بره اداره, اومد تو اتاقم و از خواب بيدارم كرد و با ذوق و خوشحالي گفت: پاشو بيا بابانوئل برات كادو آورده. دستمو گرفت و عوض بالكن منو برد تو حموم. بعد طرف وان حموم اشاره كرد و گفت از پنجره حموم اومده وكادوتو گذاشته اون تو. يه پلنگ صورتي خيلي خوشگل بود. بدوبدو برش داشتم و بغلش كردم. كلي بوسيدمش و از بابانوئل مهربون تشكر كردم.ديگه خوابم نبرد. با عمه جونم كه اونموقع ها خونه ما ميموند كلي با پلنگ صورتيم بازي كردم. عمه جون به من گفت كه به لادن نشون نديا يوقت. ازت ميگيره نميذاره باهاش بازي كني. منم گفتم چشم. اما مگه ميشد نگم. اون با عروسكاش كلي به من پز ميداد نميذاشت با اسباب بازياش بازي كنم. حالا بايد ميديد من يه پلنگ صورتي دارم كه اون نداره.به من چه ميخواست اونم دمپايي بزاره تا بابانوئل براش كادو بياره. لادن كه از خواب بيدار شد بدوبدو نشونش دادم. نگاه كرد و بعد از چند ثانيه ذول زدن به عروسكم گفت ميدي تو دستم ببينمش؟ دلم نيومد بهش ندم. بادمه عمه ام گفت سولماز بده بزارم بالاي كمد به بابا هم نشونش بده عصر. ولي من دادمش به لادن تا نگاش كنه. چشمتون روز بد نبينه تا عروسك را گرفتم جلوش, مثل گربه از دستم قاپيد و افتاد به جونش و با دندوناش اول دمشو كند بعد اونقده گازش گرفت كه جاي دندوناش موند روش. خودمو كشتم , گريه كردم ولي زورم بهش نميرسيد. بعد از اينكه پلنگ صورتيمو خراب كرد گفت بيا مال خودت اصلا هم قشنگ نيست. حالا بگير برو باهاش بازي كن و جيغ نزن. فرداي اون روز هم يه خودكار برداشت و روشو خط خطي كرد. من اونروزا هيچوقت يادم نميره

بزرگتر كه شدم فهميدم كه بابانوئل مهربون توي ذهن من, مامانمه كه برام كادو تو دمپاييم ميذاره 

ميگم شما هم از اين كارا ميكردين؟ نكنه كادوهاي آبجي يا داداش كوچولوتر از خودتونو مثل آبجي من خراب ميكردين؟؟


 
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۳  

سلام سلام سلام. خوبين همگي؟ دلم خيلي براي اينجا تنگيده بوداا. آخرش گفتم بيام آپ ديت كنم و برم.

اينجا برف اومده حسابي. دلم كلي آروم شده. نميدونيد چه كيفي داره آدم پاشو بكنه تو برف تا زانو بره تو برف. ديروز شهرداري تا شب كه برفاي خيابونا رو جمع نكرده بود و همه انگار رفتن براي اسكي و كوه و... پاشونو كه ميذاشتن تا نيم متر ميرفتن تو برف. منم امروز برنامه بيمارستاني امروز صبحم را به خاطر مراسم درست كردن آدم برفي تعطيل كردم. روم نشد به بخش بگم ميخوام آدم برفي درست كنمواسه همون گفتم يه قرار مهم مهم دارم. راست گفتم ديگه با طبيعت قرار دارم.

راستي ديروز بعد از يك مدت طولاني با سميه رفتم بخش روان تا گزارش كار و مصاحبه هامونو تحويل بديم. حالا بماند با چه مصيبتي توي برفا از اينور حياط بيمارستان رفتيم اونور و به قول يكي از پزشكان به لباس مقدس پرستاريمون آسيب رسيد ولي خلاصه خواستن توانستن است و با كفشايي پر از آب و برف رسيديم به بخش روان. قبلش براي بهروز كلوچه و تي تاب هم خريديم چون عاشق اين دو نوع خوراكيه. تا رفتيم تو همه روانياي قديمي را ديديم. بهروز تا مارو ديد سرپا چشماشو بست. بهش ميگم بهروزززز خوابيدي؟/ بلا بدور اومديم ديدنتاا. چشماتو باز كن ببين كي اومده ديدنت. يه چشمشو باز كرده ميگه براي من نيومدين كه اومدين  آبجياتونو ( منظورش همكلاسيامون بود) ببينيد. بهش ميگم بهروز بخاطر تو اومديم  ببين تازه برات كلوچه هم آورديم من بغير از تو براي كي كلوچه خريدم؟ دوچشماشو باز كرد و راهنماييمون كرد طرف اتاقش. گفتم بهروز ما بايد بريم  تو اتاق مصاحبه الان ميايم. يكاره برگشته ميگه دروغگو اومدي مشقاتو بدي ديگهه!!!

ما كه رفتيم پيش استادمون تا اومدنمون همه بخش فهميدن كه براي بهروز يكي كلوچه و تي تاپ آورده. نميدونم چرا ولي به جز بهروز سعي نكردم بقيه را ببينم. وقتي ميخواستيم بيايم بيرون امير اومده بود جلوي در اتاقش. طوري وانمود ميكرد يعني خبر نداره ما اينجاييم از دور با سرش باهامون خداحاظي و سلام عليك كرد ماهم مثل خودش جوابشو داديم.

در را كه ميخواستيم باز كنيم بريم بيرون يه صداي آشنا گفت: دخترم كي اومدين كه دارين الان ميرين؟ برگشتم . آقاي اقيانوسي بود. يه لحظه ذوق كردم. كلي سلام و احوال پرسي كرديم. قيافش از حالت معتاد بودن دراومده بود ولي هنوز ضعيف بود. بهش گفتم آقاي اقيانوسي دلم براتون  خيلي تنگ شده بود. خنديد گفت دل ما ها هم براي شما ها تنگ شده بود. اين دوستاتون كه  تازه اومدن اينجا به معتادا به چشم يه كافر و آدم نجس نگاه ميكنن. اعصابمون را ميريزن بهم ميزارن ميرن. چي ميتونستم بگم فقط سرمو به علامت تاسف تكون دادم. گفتم آقاي اقيانوسي ميبينيد چقدر برف اومده آدم كيف ميكنه وقتي همه جارو سفيد ميبينه. فردا قراره آدم برفی درست کنم. خنديد گفت از جوانيتون استفاده کنيد که اين لحظه ها را ديگه نميتونيد بدست بياريد.در هر حال خداحافظي كرديم و اومديم بيرون. يهويي با سميه دوتاييمون همزمان گفتيم چه بخش آرامش بخشي. آروم شدم.

هر دومون خنديديم و رفتيم بخش CCU ببينيم با مريضاي نق نقو و پير اونجا چيكار كنيم.

 


 
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۳  

سلام. خوبين همگي؟ كارم تو بخش روان تموم شد. دلم براي تك تك بيماراي اون بخش تنگ شده.  براي ولي كه بخاطر عدم حمايت خانوادش وقتي ميديد برام حرفاش مهمه خودشو لوس ميكرد, , اكبر كه از عشق يه دختر اونجا بستري شده بودامير كه معتاد بود و ظاهرا قراره با يكي از بچه هاي دانشكده نامزد كنه, آقاي عظيمي كه وقتي از پسر كوچولوش تعريف ميكردم انگار دنيا را بهش  ميدادم و دائما بهم ميگفت كاش تو دختر من بودي, آقاي اقيانوسي كه بهم پينگ پونگ ياد ميداد و ميگفت بعد از اينكه تا قهرماني كشور و انتخاب تيم ملي رفتم صميمي ترين دوستم معتادم كرد, آقا سيد كه فقط نصيحتم ميكرد كه به خانوادم احترام بزارم, توحيد كه هميشه از موفقيتاش برام ميگفت و روز آخر هم موقع خداحافظي بهم گفت حرفام روش خيلي تاثير گذاشته, بهروز كه بقول كادر از وقتي رفتم تو بخش فارس شده و با همه ميخواد فارسي حرف بزنه ولي نميتونه. حتي دلم براي رامين كه فكر كنم اونم از رفتار من خوشش نميومد تنگ شده. وقتي ميخواستم باهاشون خداحافظي كنم  بشوخي بهشون ميگفتم دلتون برام تنگ نشه ميميرما. من ميرم ولي منو از ياد نبرينا. به شوخي ميگفتم ولي حرف دلم بود. نميدونم ولي احساس ميكردم اونا هم همينو ازم ميخوان چون وقتي اين حرفو ميزدم جوابشون يك جمله بود ما يادمون نميره ولي پرستارا فراموشكارن. تو مارو فراموش ميكني.

بهروز ميگفت قراره آزاد بشي؟ گفتم آره تو كي آزاد ميشي؟ ميگفت من امشب شب حنابندونمه . تو چي؟ خنديدمو گفتم نه ولي منم ميام عروسيت باشه؟ يه لحظه نگام كرد گفت بيچاره! پاتو از اينجا بيرون بزاري كه فراريت ميدن بمون با من بريم دهاتمون تورو چوپان كنم. ديروز اومده بود اتاق مصاحبه بقول خودش براي سلامتي تولناز باجي ( يعني من) ميرقصيد كه يهويي استادمون براي بازرسي اومد تو بخش. بهروزم از رو نرفت افتاد جلوش رقصيد گفت ببين دختراتو چه خوب نگه ميدارم نميذارم كسي بياد پيششون.

ديروز كه رفتم با ولي خداحافظي كنم پتو را كشيد روي صورتش. 5 دقيقه بالاي سرش وايسادام. صداش كردم بهش گفتم ميخوام برماا. نميخواي باهات خداحافظي كنم؟ چشماشو بسته بود يعني خوابم. دلم كلي شيكست. توحيد و امير متوجه شده بودن. به شوخي مينداختن كه ولي داره خواب ميبينه و... ما عوضت باهاش خداحافظي ميكنيم.گفتم باشه. رومو برگردوندم اومدم بالاي توحيد يا بقول خودش توحيد فرفري. رو به امير و توحيد گفتم خيلي اذيتتون كردم. بهتون عصباني شدم. باهاتون قهر كردم ببخشيد. توحيد گفت ميدوني بخاطر حرفتون زنگ زدم به خونه از بخاطر رفتارم بدم موقع ملاقات ازشون عذرخواهي كردم( توحيد نميذاشت كسي ملاقاتش بياد ميگفت هركي بياد تو اتاق ميكشمش). ميگفت الان بابام قراره بياد ديدنم. امير ميگفت من ميبخشمت ولي الكي بهم گير داده بوديا. من اصلا تزريق نميكردم ولي بهم ميگفتي تو اتاق تزريق ميكنم. لبخند زدم و گفتم اميدوارم همينطوري كه ميگي باشه. وقتي داشتم حرف ميزدم يهويي ولي گفت سولماز خانوم چيكارم داشتي؟ بجز توحيد كه داداش يكي از استادامون بود و يكي هم بهروز هيشكي منو به اسم صدا نميكرد. برگشتم طرفش  ديدم نشسته لبه تخت.گفتم دارم ميرم ديگه. ميخوام باهات خداحافظي كنم. گفت ديگه نمياي؟ گفتم نه. موند تا ترم بعد بهار ميام. اونموقع هم اينجا نيستي ديگه. چشماش پراز اشك شد. به روي خودم نياوردم. شده بود مثل يه گنجيشك. داشت ميلرزيد. امير زود يه سيگار روشن كرد و داد بهش. نميتونستم بمونم تو اتاق. داشتم ميومدم بيرون كه ولي بهم گفت من سرم درد ميكنه آخه. گفتم اگه شديد شد به آقاي محمودزاده بگو بهت دارو بده. گفت خيلي شديده پيشونيشو نشون داد و گفت اينجا گير كرده. شده بود مثل بچه هاي كوچولويي كه براي مامانش خودشو لوس ميكنه. گفتم الان ميرم تو پرونده ات مينويسم كه برات قرص بيارن. هيچي نگفت. تو صورتش نگاه نميكردم. چشمم به بدنش بود كه داشت ميلرزيد. امير با يه شيطنت گفت خب برو ديگه دل ولي بيشتر برات تنگ ميشه. مگه دلت نميخواست دلمون برات تنگ بشه و برات گريه كنيم. اين اوليش. تحويل بگير. نگاه كردم تو صورت ولي ديدم داره گريه ميكنه. يه لحظه هم نموندم تو اتاق اومدم بيرون. احساس ميكردم هرلحظه با سر ميخورم تو زمين. با كادر خداحافظي كردم وقتي از بخش ميخواستيم بيايم بيرون ديدم بهروز بدوبدو اومد جلوم گفت رفتي؟ گفتم آره. يهويي گفت به جهنم كه رفتي. برو ديگه برنگرديا. الان ميرم برات قبر ميكنم ميندازمت اونجا. حالا تو برو. ديگه دوست ندارم. اومدم بيرون بدون اينكه كسي بفهمه چي تو دلمه. چرا اين اتفاقا افتاد. كاش هيچوقت پامو توي اين بخش نميذاشتم. دلم براشون تنگيده.الانم منتظر تلفن انسيه يا زينب هستم كه برام تعريف كنن تو بخش روان چه خبره/

 


بخش روان
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳  

سلام. خوبين همگي؟ دلم براتون يه ذره شده. تو رو خدا شرمنده اگه نميتونم زود به زود بهتون سر بزنم. هفته پيش عقد كنون يكي از شازده هاي خاله ام بود. سرم شلوغ بود. اين هفته هم امتحان ميان ترم داشتم. تازه يكشنبه هم امتحان ميان ترم دارم.  بعدشم صبحا ميرم بيمارستان نميتونم ساعت يك نصف شب بلند شم بيام بشينم پاي سيستم.

ديروز هم خيلي ناراحت بودم. از دست امير و رامين دوتا از بيماراي بستري شده توي اين بخش. هردوتاشون معتاد تزريقي هستن. اولين باري كمه امير را ديدم تعجب ميكردم همچين آدمي اينجا چيكار ميكنه. يه پسر تقريبا 26 ساله خيلي با كلاس و مودب بود دائما با آقاي محمودزاده شطرنج بازي ميكرد. بعد از خوندن پروندش ديدم كه براي ترك اعتيادش مراجعه كرده. امير با زينب و انسيه و مهسا خيلي صميمي بود. هرچقدر ميخواست با منم مثل اونا رفتار كنه خودش ميخنديد و ميگفت نميتونم. بهم ميگفت احساس ميكنم چون زبان مادريم تركي هست دوست نداري باهام حرف بزني.

هرروز صبح خاله امير با يك كيلو پسته و بعضي وقتا شوكولات و... ميومد تو بخش. يه خاله با شخصيت و دوست داشتني كه امير را براي سومين بار براي ترك آورده بود بيمارستان. سه روز پيش خاله امير فتوكپي شناسنامه امير را آورده بود. روي ماه تولد امير شرط بسته بودم. گفته بودم متولد فصل پاييزه ولي متولد مهر نيست. بچه ها معتقد بودن يا ارديبهشتيه يا مردادي.واسه همون تا فتوكپي شناسنامه اش را ديديم شوكه شديم. آذر 63. باورم نميشد كه متولد 63 باشه. بهمون گفته بود 25 سالشه. وقتي فهميد سنشو فهميديمگفت براي اين سنمو بزرگ كردم كه اگه ميگفتم 20 سالمه ميگفتين پير نشون ميدي. نميدونم چرا بعد از اون به چشم يه بچه بهش نگاه ميكردم.

رامين هم هم اتاقي امير بود. اون همسن من بود . يعني 22 سالش بود. يه پسر پولدار كه باباش هم استاد دانشگاهه. اولين بار كه ديدم داشت با آقاي همدمي بحث ميكرد ميگفت من با اين لباس راحتم و آقاي همدمي هم بهش تذكر ميداد كه بايد بري و لباس اينجا رو بپوشي وگرنه گزارش ميدم. من خيال كردم از دانشجوهاي پسره كه نميخواد روپوش بپوشه. بعدا فهميدم معتاده و نميخواد لباس بيمارانرا بپوشه. اولش ميگفت دومين باره اومدم براي ترك. چون نامزدم ازم خواسته. ديروز كه باهاش دعوا كردم گفت دهمين باره كه ميخواد ترك كنه ولي نميتونه.

ديروز زينب خيلي ناراحت و عصبي اومد گفت سولماز با رامين دعوام شد. گفتم چرا؟ گفت اونا دارن تزريق ميكنن. پسر خاله امير براشون مواد آورده بود. شوكه شدم. من , سميه , انسيه . مهسا و زينب با دوست صميمي انسيه كه اسم اونم سميه است رفتيم تو اتاقشون. نعشه نعشه بودن. فقط حرف ميزدن. ميخواستن كارشونو توجيه كنن. سعي ميكردم شمرده شمرده جوابشونو بدم. نميدونم چرا دلم براشون ميسوخت. به خاطر اراده ضعيفشون. ولي بدنم ميلرزيد. اينو مهسا كه دستم توي دستش بود فهميده بود. بهشون گفتم چرا اومدين اينجا. به زور بستريتون كردن؟ هردوشون گفتن نه. رامين گفت من خودم پيش قدم شدم. پيشنهاد را نامزدم داد منم گفتم همين الان بريم بستري شم. بلافاصله اومدم.  امير ميگفت منم خودم اين پيشنهاد را دادم. به خالم گفتم خاله منو ببرين ترك كنم. گفتم : شما نميخواستين ترك كنيد چون اگه ميخواستيد الان تزريق نميكردين. اگه اومدين بيمارستان براي اين نبوده كه اعتياد را بد ميدونيد. براي اين بوده كه نميخواستين خانوادتون طردتون كنه. ميخواستين تو جامعه وانمود كنيد كه يكي بدبختتون كرده حالا هرچي دست و پا ميزنيد نميتونيد خودتونو نجات بدين. بهشون گفتم فكر ميكنيد ازتون متنفرميم. نه الان اگه هممون اومديم براي اينه كه بهتون بگيم فهميديم هدفتون چي بوده و به نتيجه هم رسيدين. ميخواستين بهتون ترحم بشه. كه شد. شما ارادتون ضعيفه. همين باعث ميشه دلمون به حالتون بسوزه. آدماي ضعيف خيلي بدبختن كه شما هم جز’ اونايين. هيچي نميگفتن. رامين نگام ميكرد و امير سرش پايين بود.

رامين حرفمو قطع كرد و گفت من براي دهمين بار اومدم اينجا. تو كارخونه گچ كار ميكردم. لاي گچا هميشه هروئين بار ميزدن. من همون موقع معتاد شدم. ولي باور كنيد تو عمرم حتي يك نفرم معتاد نكردم. دلم نميخواد كسي مثل من بشه. گفتم شايد نكرده باشي ولي بعدا كه پول نداشتي خواستي خرجتو دربياري مطمئنا اين كارو ميكني. بهم كفت نه اونموقع خونه بابامو ميفروشم و دود ميكنم.  اعصابم ريخت بهم . از اتاق اومدم بيرون. بهروز پريد جلوم باجي خانوم منو قاچاقچيا گروگان گرفتن آوردن اينجا. نگاش كردم . بهروز داشت هذيون يكي از بيماراي اسكيزوفرني را تحويل من ميداد. خندم گرفت گفتم بهروز دروغ نگو. گفت بخدا منو گرفتن مهناز اومد نجاتم داد مامانم يه سيلي زد بهم . امشبم شب حنابندونمه برات برقصم. نگاه چه تميزم منو بردم شستنم . آخه داماد خودش حموم نميره. يكي از مريضاي اسكيزوفرن گفت: بهروز را سه نفري به زور برديم حموم نميرفت. به بهروز گفتم برو يكمي ديگه بيا برام نقاشي بكش. الان مريضم. هيچي بهم نگفت ولي فهميدم قهر كرده. سميه ميگفت سولماز بعد از اينكه از اتاق اومدي بيرون رامين ميگفت اين دوستتون چرا مارو چزوند و رفت. وايميستاد حرفامونو گوش ميكرد. عصباني هم نبود ولي قهر كرد. ماهم بهش گفتيم دوستمون در اوج عصبانيت بود. اونا هم خنديدن. 

آقاي مرادخواه و آقا رشيد دوتا از مريضاي ديگه بودن كه واقعا دوسشون داشتم. هردو جانباز بودن. آقاي مرادخواه ميگفت وقتي ايران سال 67 قطعنامه سازمان ملل را امضا كرد بيهوش افتادم. بعد از يكي دوسال حالم خيلي بد شد. وقتي تحت درمان قرار گرفتم بهم گفتن كه افسرده شدم. ميگفت الانم دوماهه دوباره مثل سابق شدم. 

آقا رشيد هم تشخيصش استرس بعد از سانحه بود و مشكلش درواقع عوارض جنگ بود. ليسانس بود ولي مسافركشي ميكرد.  هردوشون مثل فرشته ها بودن. هيچوقت فكر نميكردم به نسبت به همچين آدمايي احساس نزديكي داشته باشم. خيلي كمكم ميكردن. وقتي ميرفتيم علائم حياتي بيماران را بگيريم مثل يه نگهبان بالا سرمون بودن كه مبادا برامون مشكلي پيش بياد. خداروشكر هردوشون مرخص شدن ولي دلم براشون خيلي تنگ شده. برامون از خاطراتشون تو جبهه اينكه چطور جلوي چشماشون عزيزترين دوستانشون جون دادن ولي آخرش در اوج موفقيت مجبور شدن صلح كنن , ميگفتن. يه جورايي اونا رو از خودگذشته ميديم.

ولي يكي از بيماران اسكيزوفرن بود كه تو اتاق امير اينا بستري شده. يه پسر ريزه پيزه 24 ساله كه چندبار اقدام به خودكشي كرده و موفق نشده.ايجاد ارتباط باهاش سخته ولي اينو ميدونم كه چهارسال پيش بعد از اينكه داداشش خودشو كشت اين اينجوري شد. قراره باهاش مصاحبه كنم. بهم گفته از شعر خوشش مياد. ازم كتاب خواسته. نميدونم براش بخرم يانه. شايد عوض كتاب براش يه مجله خريدم. يادم رفت بگم كه عاشق سيگاره. وقتي سيگار نباشه با هيچكس حرف نميزنه.

خب منم ديگه بسه. تو يادداشت بعديم بازم از بخش روان مينويسم. فعلا خدانگهدارتون. مراقب خودتونم باشين.

 


بهروز
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۳  

سلام خوبين همگي؟ دلم چقدر براي اينجا و نوشتن و سر زدن بهتون تنگ شده بود. باور كنيد سرم خيلي شلوغ بود, فقط ميتونستم بزور هر دوروز يكبار آفامو چك كنم كه البته به جز يكبار هميشه آفام ميپريد و متوجه نميشدم كدومتون برام پيغام گذاشتين. ميخوام از اين به بعد يكمي از خطراتم تو بيمارستان بگم. حدود دوهفته است كه ميرم بخش روان. اين بخش مثل بخشاي روان شهراي بزرگ مجهز نيست ولي خب بيماراني داره كه هرچند عده شون كمه  و مشكلاتشون حاده و يكمي خطري ولي همشون دلشون پاكه و دوست داشتني هستن. براي اولين بار نبض زندگي را توي بيمارستان احساس ميكنم. هيچوقت فكر نميكردم بخش روان اينقدر آرامش بخش و خوب باشه. آدمايي كه اونجا هستن اكثرا يا اسكيزوفرني دارن يا معتادن يا دپرس. دلم ميخواد درمورد شخصيتايي براتون صحبت كنم كه مطمئنم تا آخر عمرم فراموشم نميشه.

اوليش بهروز بود. كه منو ياد نقش اكبر عبدي تو فيلم مادر مينداخت. همونجوري عقب مانده ولي لاغر و ژولي پولي. بي نهايت حساس و حسود. فقط بلده جلب توجه كنه. اگه بفهمه به يه بيمار بيشتر اهميت داده ميشه فوري واكنش نشون ميده. يا يه جورايي اون مريض بدبختو اذيت ميكنه. البته اذيتش با پس گردنيه يا با توپ پينگ پونگ تو صورت طرف زدنه.

بهروز يه پسر 27 ساله بود كه يادمه وقتي براي اولين بار رفتيم توي اتاق مشاوره دائما از جلوي در ميدويد اينور و اونور و از پنجره دستشو مياورد تو و باهامون باي باي ميكرد. اين كارش بچه ها را هم به وحشت واميداشت هم ميخندوند. وقتي با روانشناس بخش براي گرفتن شرح حال به اولين اتاق مراجعه كرديم بهروز روي يكي از تختا لم داده بود. تا مارو ديد بلند شد و تا نوك انگشتاش جلوي ما خم شد و خوش آمد گفت. اونقدر تندتند صحبت ميكرد كه متوجه حرفاش نميشديم . يادمه هيچكدوممون نميتونستيم خودمونو كنترل كنيم و ميخنديديم اما اون اصلا ناراحت نميشد. يه لحظه خودم ناراحت شدم كه چرا بايد بهش بخندم طرف سميه كه نگاه كردم احساس كردم منظورمو فهميده اونم خودشو كنترل كرد. اونروز توي هر اتاق ميرفتيم بهروز روي يه تخت لم داده بود. آخرشم نفهميديم تختش كدومه. چشمتون روز بد نبينه تا به خودمون اومديم ديديم داريم با بهروز فوتبال دستي بازي ميكنيم. اونم كلي كيف ميكرد. ما كه بلد نبوديم هي به خودمون گل ميزديم. زينب ميگفت خوبه هيچكدوم از استادا نيومدن براي سركشي و نظارت كارامون. وگرنه ميگفتن اينارو هم توي بخش بستري كنيد. هفته اول فقط با بيمارا ميشه گفت آشنا شديم.  يادم رفت بگم من از دوشنبه تا پنج شنبه ميرم بخش روان. دوشنبه كه دوباره بعد از سه روز دوري رفتيم بخش بهروز تا مارو ديد دويد جلومون. انگاري شناخته بودمون. بعد برگشت گفت چرا دير اومدين. دلم براتون تنگ شده بود كلي گريه كردم. آقاي محمودزاده سرپرستار بخش ميخنديد ميگفت بهروز را امروز به زور فرستاديم حمام. ميگفت اگه آبجيام نيان ميخوام چيكار برم حموم. وقتي از بهروز شرح حال ميگرفتم. يه مجله خانواده را جلوش باز كرده بود و عكساي هنرپيشه هارو نشون ميداد و دونه دونه معرفي ميكرد اين آقامه, اين ننه امه, اين آبجي زهره است. اين آبجي غزاله. اين اميررضاست و.... اينم مهناز زنمه. فراريش دادم واسه همون آوردنم اينجا. بعد عكساي بچه هاي كوچولورا نشون ميداد ميگفت اين تويي, اين منم, اين بچه خواهرمه و...حرفاشو تائيد نميكردم ولي بهش ميگفتم اينا شبيه خانوادتن. بهم نگاه ميكرد ميگفت تو واقعا فارسي؟ فارسي را با تركي قاطي ميكنه خيلي از اصطلاحاتش تركيه مثلا بهمون باجي ميگه. بهم ميگفت من 120 سالمه ولي جوون موندم. وقتي ازش پرسيدم كه از بيماريش اطلاع داره يانه. بهم گفت. من يه مامان و باباي مهربوني داشتم كه هرروز برام كباب درست ميكردن بعد ميزدن پس گردنمو ميگفتن پدرسوخته بيا كباب بخور. اما يه روزي مامانم مرد بعد داشتم اومد زد پس گردنم و منو آورد اينجا. دلم براش كباب شد. بهش گفتم اينجا ناراحتي؟ گفت نه. خيلي بهم خوش ميگذره. بهم ماكاروني ميدن. فوتبال بازي ميكنم. چيز ميخونم و... با خودم فكر ميكردم چه زندگي داشته اين بيچاره. اومدم پيش دكتر روانپزشك. باهاش بعد از كلي صحبت كردن درمورد بهروز كه حرف زدم. بهم نگاه كرد و گفت ببينم دختر بهروز بهت چي گفته؟ قضيه را كه گفتم. زد زير خنده گفت مامان و بابا داره هردو سلامتن.هرروزم بهش سرميزنن.آقاي همدمي يكي از پرستاراي بخش گفت: مامان بهروز يك هفته است نيومده ملاقاتش شايد واسه همون گفته مامانم مرده. درمورد مهناز بهت چيزي نگفته؟ گفتم نه فقط عكس يه هنرپيشه را نشونم داد گفت اين مهنازه. دكتر گفت مهناز يه شخصيت خيالي توي ذهنشه. البته خيالي خيالي نيست. دختردايي پولدارشه كه اينو هميشه مسخره ميكنه. بهروز هم مثلا عاشقشه بعد درمورد اون ميشينه خيالبافي ميكنه.

بهروز نميدونم چه جوريا بود كه يهو حس مسئوليتش گل ميكرد. مثلا امروز كه ميخواستيم براي صبحانه از بخش بيايم بيرون به زور بهمون پتو ميداد ميگفت بيرون سرده سرما ميخورين. يا يكي از مرسضا حالش بد بود ميخواست به دكتر حمله كنه و ... بدوبدو اومده درو ميبنده ميگه شماهارو نبينه يوقت مياد ميكشتتون. موقعي كه ميومديم از پشت پنجره باهامون باي باي ميكرد و اشكاشو پاك ميكرد. روز سه شنبه استادمون باهامون كار داشت واسه همون يك ربع دير رفتيم بخش. تا سلام داديم به سرپرستار بخش من و سميه را نشون  داد و گفت اينا را يه سيلي بزن در گوششون تا ديگه دير نكنن.( شوك موندم آخه كسي كه به صبح ميگه شب از كجا  يك ربع تاخير ما رو متوجه شده بود). امروز يعني پنج شنبه تصميم گرفتم زياد باهاش حرف نزنم چون نميخواستم اتفاق هفته پيش براش بيفته. متوجه شده بود. وقتي قرصاشو بهش ميدادم باهام حرف نزد . سرپا بود ولي چشماشو بست يعني خوابم. منم خنديدم گفتم ديدم كه بيداري. دوباره روز از نو و روزي از نو. بدو بدو آقاي خلخالي كه بيمار اسكيزوفرني بود را صدا كرد گفت بيا بخون براي خانوم باجيام برقصم. افتاد وسط بخش رقصيد. همه براش دست ميزدن. مريضا كاري نداشتن همه كيف ميكردن ولي دانشجوهاي پسر مسخرش ميكردن. نميدونم چي شد يكدفعه سميه گفت بهروز ما رفتيم نميخوايم رقصت را ببينيم. كار سميه براي اين بود كه پسرا مسخرش نكنن ولي بهروز زد زير گريه باهامون قهركرد تا ظهر كه ميخواستيم بيايم هرچند باهامون حرف نزد ولي تا جلوي در اومد و بدرقمون كرد.

واي چقدر حرف زدم. منو باش ميخواستم همه بيمارايي كه باهاشون سركار داشتم را بنويسم ولي يادداشت امروزم فقط شد بهروز. همين الان به اين نتيجه رسيدم اسم اين يادداشتم هم بهروز باشه.  خب فعلا ميرم ولي زود برميگردم و آپ ميكنم چون كلي حرف براي گفتن دارم. ولي احساس ميكنم جمله بنديام خيلي غلط غلوط تر از قبل شده. شما به بزرگواري خودتون ببخشيد. راستي بايد يه مصاحبه بكنم . اونم با بيماريكه بهم اعتماد كامل داشته باشه ولي براي جلب اعتماد نميدونم چيكار كنم. ميخوام با يه اسكيزوفرن تقريبا خطرناك رابطه برقرار كنم. اگه خانوم بود ميدونستم چيكار كنم ولي چون آقاست موندم. هركدومتون راه حل جالبي بنظرتون ميرسه براي جلب اعتماد لطفا بهم بگين. يعني حتما بگين. خب مراقب خودتون باشين. فعلا خدانگهدار.


 
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۳  

انسان ها مي كاوند

انچه را كه بايد عمل دانست

اين شگفت آدميست

تفكري كه هرگز پايان گهي براي آن پيدا نكرده

روزي  او را در گاهواره ايي نهادند

كه حس مطلوب زيستن را در يابد

و طعم پرستش را به زبان اورد

خداييي كه او را خلق كرد

و ذاتش پديدار شد

كه عاري از هر گونه گناه هست

زماني كه بايد توجيح شود

او كودكي ست كه از جست و خيز

يك روز افتابي

اكنون در يك شب سوزنده

سر به بالين نهاده

و فكر او همچو صفحه ايي بي كلام

براي افتابي دگر ورق خواهد خورد

جعبه ايي ابرنگ كه بر خواب او نقش بسته

و بر ذهنش نقشي از طبيعت را نگار خواهد كرد

كلبه ايي كوچك

 پنجره ايي بسته

كلاهكي مشكي كه از ان دود بر ميخيزد

راهي بي پايان

و پرنده ايي كه به سوي خورشيد پر ميكشد

كودك رشد ميكند به زماني ميرسد

كه پر از حس هاي مطلوب است

واژه ايي را در ميابد كه عشق نام نهاده اند

با اولين دوستت دارم ها اوج ميگيرد

 و با انتظاري كه هم نواخت خواهد شد با عقربه يك ساعت

فرو كشان در خود سقوط خواهد كرد

زمان ايستگاهي نخواهد داشت

 او ميگذرد و تو هم خواهي گذشت

آغازي كه بايد دانست در كجاي اين دنياي هزار رنگ نهفته

 هدف او را مشخص خواهد كرد

مستبد در راه خواسته اش ميشود تا حصول به عمل آرد

و خرسند بر نگرش خود زيستن را بر خويشتن پيوند خواهد زد

كنون چهره ايي از خود ميبيند كه در آيينه پديدار است

پر از خط و خطوطي ست كه زمان از آن گذر كرده

انسان مي ميرد و سرشت او باز هم پاك خواهد شد.

 

شاعر اين شعر قشنگ,  داش آكل _ يكي از بچه هاي وبلاگ نويس و چت روزي _ هست. داداشي گلم مرسي كه اجازه دادين شعرتو نو توي وبلاگم بزارم. اميدوارم هميشه سالم و سلامت و موفق و پيروز باشين.

 

راستي 17 آبان تولد رضاي عزيز صاحب وبلاگ بن بست بود. تولدتون مبارك باشه.  اميدوارم عمري به بلنداي درخت بلوط و شادابي گل زنبق داشته باشين .

 

آخرشم بگم كه شرمنده آپ ديت نميكردم. چون اصلا حوصلشو نداشتم. امروز كه جواب قطعي را گرفتم از دانشگاه و بالاخره بهشون ثابت شد اشتباه از دانشگاه بوده نه ما, تصميم گرفتم بيام و آپ كنم. ميخواستم ماجراي امروز را بنويسم ولي ارزششو نداره . هرچند اتفاقاي جالبي افتاد برام ولي دلم نمي خواد مطلبي بنويسم كه برام يادآور يكي از بدترين روزاي زندگيم باشه.

خب من دارم ميرم بيرون خريد كنم. فعلا خدانگهدارتون. 

 


قانون
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳  

ديروز با دودقيقه تاخير رسيدم سر كلاس. هنوز استاد حضور غياب نكرده بود. دركلاسو كه وا كردم انگار كل كلاس منتظر ورودم بودن. سروصدا شروع شد. فهميدم اتفاق مهمي افتاده . بعد از اجازه از استاد نشستم سرجام. استاد آروم نشسته بود نميدونم چرا نه حضور و غياب ميكرد نه درس را شروع ميكرد. يه سكوت بر كل كلاس حاكم بود. اين يعني خطر!!!

وصال يكي از دوستام آروم درگوشم گفت ببين سولماز مدير گروههمونو دوباره عوض كردن. استاد اگه درسو شروع نميكنه براي اينكه شده مدير گروه. دوباره مشكلاتمون شروع شد. ميگن ميمونيد براي ترم نهم. يه لحظه احساس كردم كلاس روسرم خراب شد. نميدونيد چه زحمتي كشيده بوديم تا مسئولان دانشگاه را راضي كرديم كه ترم نه نمونيم. در عرض يكسال دوبار مدير گروه عوض كردن اونم بدون توجه به نظر دانشجو نوبر به خدا.

مهري نماينده كلاسمون آروم گفت بهمون اخطار دادن كه حق اعتراض نداريم. پانل را نگاه كردي. با قانون و مدرك و ماده تبصره گفتن بايد بمونيد ترم نهم. حالا چيكار كنيم؟

يه لحظه دوباره از مهري بدم اومد. تو تابستون كه گفتن ميمونيد ترم نهم. فوري خودشو كشيد كنار گفت نميام تو اعتراضاتتون شركت كنم. دلم ميخواست سرش داد بزنم بگم برات مگه فرقي ميكنه . وقتي به عنوان نماينده حاضر نميشدي بري حرف بزني , ميگفتي من نميتونم توروي مسئول آموزش نگاه كنم. لابد منطقيه تصميمشون و ميرفتي دنبال نامزد بازيت بايد فكرشو ميكردي. ولي هيچي نگفتم.  فقط گفتم آره دارن با قانون دانشكده را اداره ميكنن. حق با اوناست. پس حرف نزن لطفا.

هنوز سكوت حكمفرما بود كه يهو مهري گفت: استاد خيلي خوشحاليم كه مدير گروهمون شدين. موفق باشين. اينو كه گفت صداي بچه ها بلند شد. معلوم نبود چي ميگن چون همه باهم صحبت ميكردن. استاد استاد خوبي هستناا ولي از اون تيپ آدمايين كه پارسال كه ميخواستن مدير گروه عوض كنن , به خيال اينكه اون انتخاب ميشه تا دوهفته باور كنيد جواب سلاممونم نميداد.

فقط صداي زينب را ميشنيدم كه ميگفت اون نماينده را رديف اول خفه كنيد. برگشتم پشتم ببينم چرا اينجوري ميگن. كه فرزانه گفت سولماز نگامون نكن به عنوان نماينده خودت صحبت بكن. ميخوان بمونيم دوباره ترم نه. هيچي نگفتم. انگار كه حرفاشونو نشنيدم. سميه ذول زده بود بهم هيچي نميگفت. نميدونم تو ذهنش چي ميگذشت. با بچه ها موافق بود يا مخالف؟

با صداي استاد كه خجالت بكشين ترم هفتيناا ولي هنوز ياد نگرفتين تو كلاس چطور بايد بشينيد همه ساكت شدن. وصال گفت استاد اين درسته كه  كل كلاسمون قراره نه ترمه تموم بشه. استاد گفتن متاسفانه بله.

گفتم: ببخشيد استاد ظاهرا مشكل ما رو حل كرده بودن آخه. ما تابستون خودتونم تو جريان بودين. دوماه وقت صرف كرديم و يك هفته تحصن كرديم فقط به خاطر اينكه بي دليل مارو نه ترمه كردن. اينو كه گفتم مهسا از ته كلاس گفت: بي دليل نه. بخاطر اينكه نميخواستيم مدير گروهمون عوض بشه. به خاطر اينكه به دانشگاه ثابت كرديم كه نظام ديكتاتوريتون نميتونه كاربرد داشته باشه. حرفشو قطع كردم. نبايد اينجوري صحبت ميكردن.

به استاد گفتم كه ما فقط 14 واحد درسيمون مونده چطور شده چهارده واحد را بايد تو دوترم تموم كنيم. اين درحاليه كه اين ترم هم 9 واحد درسي بهمون ارائه دادن.

استاد گفتن قانونه. طبق بخشنامه دارن پيش ميرن. گفتم درسته اما اين قانون چرا توي سه سال گذشته اجرا نشد چرا فقط شامل كلاس ماست. تا حالا با قانون و آيين نامه رشته هاي فني مهندسي و علوم پايه پيش ميرفتن كسي بهشون ايراد نگرفت الان آيين نامه را كه تاريخ سال 75 بود و تا الان بايد اجرا ميشده ولي نشده را ميخوان اجرا كنن؟ اين درست نيست از كلاس ما حتي اگه يك نفر هم از ارشد قبول بشه نميتونه بره. با اين حساب  ميدونيد چقدر عقب ميفتيم. استاد گفتن من متاسفم ولي كاري نميشه كرد قانون و آيين نامه رشته هاي پزشكي با اين يكي رشته ها فرق ميكنه. رشته هاي ديگه زير نظر  سازمان علوم و تحقيقاتن ولي شماها زير نظر وزارتخانه بهداشت.

گفتم استاد ما حتي روش غير قانوني را هم پيشنهاد داديم اگه اينجوريه كارنامه هامونو ميشه دستكاري كرد همون كاري كه براي فارغ التحصيلان قبلي كردن. استاد گفت: درسته ولي نامه پيشنهادي را كه بهتون 14 واحد را همزمان يك ترم بدن را فرستادن وزارتخونه قبول نكردن. الان حتي راه غير قانوني هم امكان نداره. گفتم اين وسط چرا فقط كلاس ما بايد زير سوال بره. جواب داد در هر انقلاب يك نسل فدا ميشن . فداييان اجراي قانون دانشكدتون هم شمايين. چطور ميتونست اين حرفو بزنه. دلم ميخواست داد بزنممم.

 اون ساعت را فقط با استاد صحبت ميكردم. به جز مهري كه وسطا پارازيت مينداخت و با صداي بچه ها ساكت ميشد هيچكس حرف نميزد. آخرش قانع شد و بهمون قول داد طرف مارو بگيره و تو جلسه از كلاس ما دفاع كنه. حالا تو جلسه 5 نفره دانشگاه دوتا راي داشتيم. يكي معاونت دانشجويي دانشگاه كه مديرگروه قبليمون بودن و واقعا تو تابستون خيلي كمكمون كردن. يكي هم همين استادمون.

گفتم اميدورم كه اينطور كه ميگين باشه . چون درغير اينصورت اول كلاسامون تعطيل ميشه. بعد كل كلاس انصراف ميده و بعد از دست معاونت آموزشي دانشگاه به وزارتخونه و آقاي دكترxكه ميگين مسئول هستن شكايت ميكنيم. دانشجو در سه صورت  از طرف دانشگاه نه ترمه ميشه. يا بايد مشكل سياسي داشته باشه كه تو كلاس ما حتي يك نفرم نمينونه سياست را تعريف كنه چه برسه به اينكه مشكل سياسي داشته باشه , دوم اينكه مشكل اخلاقي داشته باشه كه خوشبختانه هيچكدوممون نداريم و سوم اينكه مشروط شده باشه  كه الان كسانيكه سراين كلاس نشستن معدلاشون بالاي پانزدهه.

استاد از حرفام جا خورد گفت چرا شكايت؟ شكايت كنيد كه مشكلتون حل نميشه. يكي از بچه ها گفت حل نميشه ولي دانشگاه قانون مند ميشه و لااقل كسي مياد دم از قانون ميزنه كه آيين نامه را خونده وبهش آشنايي داره.

كلاس كه تموم شد رفتم معاونت داشجويي دانشگاهمون با استاد راهنمام صحبت كنم. نبود. انتظامات دانشگاه گفت: دكتر x از وزارتخونه بهداشت اومدن با ايشون رفتن بازرسي.

بدوبدو برگشتم سركلاس و به بچه ها گفتم. همه منتظر اومدنش بوديم. وقتي اومد تو راهرو فوري اومدن در كلاسمونو بستن . نميدونم چرا؟ اما اين آقاي محترمي كه اومده بود وضعيت دانشكده را ببينه حاضر نشده بود كه لااقل بياد سركلاسا و ببينه مشكل دانشجوها چيه. حالم بد شد. داشت سرم گيج ميرفت. فقط صداي بچه ها را ميشنيدم كه حتي به حضور استاد سركلاس هم اهميت نميدن. فقط ميگن سولماز آقاي دكترxاومد . انگار قراره برم استقبالش. حالا ديگه داد و فريادا شده بود التماس . ميگفتن برو صداش كن بياد سر كلاسمون. يكدفعه سميه از كوره در رفت گفت اگه سولماز هم بخواد بره من نميذارم اين خطرو قبول كنه. چرا خودتون نميرين صداش كنيد. بعد بهم نگاه كرد و گفت تو نبايد از كلاس بري بيرون. استاد ادبيات هاج و واج نگامون ميكرد. از استاد اجازه گرفتم كه بلند شم و جواب بچه ها رو بدم. اونم چيزي نگفت. رو به كل كلاس گفتم: اين آقاي محترمي كه اومده يكي مثل هميناست. اگه انسانيت داشت و احساس وظيفه و مسئوليت ميكرد ميومد در كلاسو ميزد و از كلاسا بازديد ميكرد. اگه اومده اينجا  فقط براي حق ماموريتش اومده. اومده  يه نگاه به آمفي تاتر بندازه و ميز هيئت علمي را متر كنه و يه ناهاري بخوره , چاپلوسي اينا را بشنوه و بعد بره تهران و يه عالمه حق ماموريت بگيره. براي اين آقا هم دانشجو ارزش نداره. تمام بدنم داشت ميلرزيد خودمو به زور نگه داشته بودم. نميخواستم گريه كنم . نبايد خودمو ضعيف نشون ميدادم. ادامه دادم بالفرض كه ايشون اومدن سركلاس حالا فكر ميكنيد بتونيم حرفامونو بزنيم. دوازده نفر اونو اسكورت كردن از رئيس دانشگاه تا مدير گروه و مسئول آموزش همه دورشن. جلوي اونا چي ميخواين بگين.

بچه ها ساكت شدن. نه حرفمو تائيد كردن نه مخالفت كردن. چند قدمي كه اومدم برسم سرجام برام يه راه طولاني شده بود فقط صداي استاد را ميشنيدم كه ميگفت دوستتون. راست ميگه كارتونو خراب از اين نكنيد.

كلاس كه تموم شد به چهار پنج نفر اومديم حياط ميخواستيم بيايم خونه. چشمم افتاد به زانتيايي كه باهاش آقاي دكتر را آورده بودن. نميدونم چرا يكدفعه رفتم طرفش. خم شدم و يكي از لاستيكاشو پنچر كردم. دلم خنك شد. دورو بريام هم دست بكار شدن و اونيكي لاستيكاشو پنچر كردن. فاطي روي يه كاغذ نوشت جناب آقاي دكتر ممنون از اينكه به مشكلاتمون رسيدگي كردين. ميخواست بزنه رو شيشه ماشين كه منصرفش كرديم. ولي دل هممون خنك شد. رسيدم كه خونه گريه امونمو بريد مامان خونه نبود. چقدر بهش احتياج داشتم. دلم ميخواست بغلش كنم و هرچي تو دلمه بريزم بيرون. حوصله حرف زدن نداشتم. خاله توبا ميخواست برام نميدونم چيو تعريف كنه ولي وقتي جواباي كوتاه و سردمو شنيد هيچي نگفت. با خودم فكر ميكردم اگه بابا بفهمه سر دخترش چه بلايي دارن ميارن چيكار ميكنه. مامان در اينگونه مواقع خيلي منطقيه و از راه قانوني هميشه ميره و مارو هم يه جورايي مثل خودش بار آورده. اما بابام برخلاف مامانم احساسي برخورد ميكنه. . هرچي فكر كردم نتونستم قيافه بابا را تو ذهنم مجسم كنم. با خودم تصميم گرفتم تا ته تهش مقاومت كنم حتي اگه كل كلاسمون كوتاه بياد از حقم نميگذرم. من قرار بود 7 ترمه تموم كنم حالا ميخوان براي ترم نه بمونم. يه عمر وقتمو تلف كنم فقط بخاطر اينكه يه آقايي بعد از چند سال ميخواد دانشكده را قانونمند كنه و قانونشم فقط شامل كلاس ماست. برام دعا كنيد . شب موقع خواب با ترس و لرز به مامان گفتم: مامانی من ماشين آقای دکتر را پنچر کردم. مامانم يه نگاهی بهم انداخت و در کمال تعجب گفت: کار خوبی کردی. حقشونه. حالا برو بخواب . ايشالا درست ميشه. اگه شده خودم تا وزارتخونه ميرم ولی نميزارم کسی حقتو بخوره. با حرفاش آرامش پيدا کردم. از همون بچگی مامان حتی اگه ميگفت ماست سياهه باور ميکردم. حرفاش هميشه بهم آرامش ميده.


 
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۳  

الهي از پيش خطر و از پس راهم نيست دستم گير كه جز فضل تو پناهم نيست.

الهي اي بود و نابود من ترا يكسان از غم مرا بشادي رسان.

الهي ترسانم از بدي خود بيامرز مرا به خوبي خود.

الهي بنياد توحيد ما را خراب مكن و باغ اميد ما بي آب مكن.

الهي دانايي ده كه از راه نيفتيم و بينايي ده كه در چاه نيفتيم.

الهي دستم گير كه دست آويز ندارم, و عذرم بپذير كه پاي گريز ندارم.

 


 
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳  

اي عزيز ! عمر را به ناداني به آخر مرسان، بياموز وبياموزان. علم اگر چه دور باشد بطلب ...

كم گوي و كم خور وكم خفت باش.

برشكسته وبر ريخته و بر گذشته افسوس مخور.

به آنچه در دست داري شادمان مباش و آنچه از دستت رفت، غم ودريغ مخور.

از براي اندك چيزي خود را بي قدر مكن، حرمت را به از مال دان.

                                                                      خواجه عبدالله انصاری

 


فال و فالگيری
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۳  

 

سلام. خوبين شماها؟ يه سوال. تا حالا فال گرفتين ؟ هرنوع فالي. فرقي نميكنه. يا رفتين پيش فالگير؟

والا من از بچگي انواع و اقسام فال پاسور را بلد بودم يعني دست هركي پاسور ميديدم يه چيزي ازش ياد گرفتم كه يكيشون همين انواع و اقسام فال با پاسوربوده.

از همون بچگي يه حس اعتماد و پيشگويي نسبت به خواجه حافظ شيرازي داشتم كه باز هم از خانوادم بهم منتقل شده بود. ديوان حافظ در طرح هاي مختلف تو خونه ما وجود داره. ولي براي من عزيزترينش فالنامه حافظ هست كه دايي جون خدابيامرزم به نيت من و آبجيم از حافظيه شيراز خريده بودن . هروقت ميخوام فال حافظ بگيرم چشمم به خط زيباشون ميفته كه نوشته بودن: تقديم به دوشيزگان زيبا دو خواهرزاده ارجمندم لادن و سولماز. بعدشم زيرشو امضا كرده بودن و اسمشونو نوشته بودن.

اما حافظ خدابيامرز پيشگو نبودا. چون هيچوقت پبشگويي نميكنه.

به انواع ديگه فال و دعا نوشتن و...  هم اصلا اعتقاد ندارم. اما دور و برم متاسفانه آدماي تحصيل كرده و باكلاسي را ديدم كه چقدر پيش دعانويس و فالگير رفتن.

چندوقته پيش ( منظورم چند ماه پيشه) بابام اومدن خونه و گفتن تو فلان روستا ميگن يه دختر چهارده ساله اي هست كه چشم بصيرت داره و از آينده آدما خبر ميده ولي خودشو به غريبه ها نشون نميده. تا بابا اينو گفتن مامان شناختن و گفتن آره شش سال پيش فلانيا رفته بودن براشون پيشگويي كنه.

من و آبجيم كلي مسخره كرديم و به بابام گفتيم بياين ما فالتونو بگيريم هرچي پول ميخواين به اون دختره بدين مال ما بشه.( چه كم اشتهاا). بابا گفتن دوستم بدون اينكه به من بگه رفته پيش اين دختره تا آينده منو پيشگويي كنه.اما بهش نگفته اونيكه مدنظرشه دوستشه نه خودش. بابا ميگفتن دختره تا آقاهه را ديده گفته پيشگويي را ميخواي براي فلاني كه فلان زندگي ميكنه و به خاطر ورشكستگيش اومدين و.... ( كل مشخصات بابا را گفته بود). بعد  تمام اتفاقاتي كه توي اين سه سال براي بابام افتاده بود را گفته بود.بابا كه تعريف ميكردن من مسخره ميكردم و ميگفتم بابايي اينكه گذشتتونو گفته نه آينده. بابا ادامه دادن كه دختره گفته بابا ميره يه مسافرت طولاني و ممكنه كه حتي يكسال خونه نياد ولي با اين سفرش تمام مشكلات حل ميشه( باباي من هميشه در سفره به اينجاي پيشگوييه هم خنديدم). بعد گفته بود يه برادر داره اين آقاهه كه وراي برادراي ديگش دوسش داره يه پيشگويي هم از آينده عموم كرده بود كه اطلاعات كاملا درست بود چون من عمو كوچيكم همه زندگي بابامه و بابام هميشه ياوآوري ميكنن كه محمد عمو شما نيست و حكم برادر بزرگترتونو داره( آخه اختلاف سنيشم با ما كمه بابام هم كلي لوسش كرده)

به اينجا كه بابا رسيدن من هيچي نگفتم. يه نگاهي به من انداختن و گفتن تازه يه چيز ديگه هم گفته. دختره گفته اين آقا دوتا دختر داره. دختر كوچيكش در آينده نه چندان دور پولدار ميشه و آيندش خيلي درخشانه و موقعيت اجتماعي فوق العاده اي پيدا ميكنه. بابا به اينجا كه رسيدن چشمام برق زد. نميدونم چرا باورم شد. گفتم بابايي نگفتش چه جوري پولدار ميشم. بابام گفتن نه. گفتم پس بي زحمت قبل از پولدار شدن برام يه پاترول دودر برام تهيه بفرماييد( ماشين بابام پاترول دودر ه) كه با اتوبوس نرم دانشگاه كه بعدنا ضايع بشم بگن اين پولداره همونيه كه با اتوبوس و تاكسي ميومد دانشگاه.( راست ميگم ديگه). همه عالم و آدم اين پيشگويي را در مورد من ميدونستن گفتم شماها هم بدونيد بد نيست.

 آرزو و سولماز ( دوستم) بهم ميگن اگه پولدار بشي بايد بدي بيني ما را عمل كنن.

به مامانم گفتم براش يه سرويس زمرد ميخرم.

براي خاله توبا يه شمش ديدم  عكس شاه و فرح و... روشه. بهم گفته بايد اونو براش بخرم.

براي بابام يه عالمه كت و شلوار و انواع و اقسام كراواتها را ميخرم ( آخه بابام كلي به سرو وضعش ميرسه ).

براي لادن قراره هرچي براي خودم خريدم بخرم (حتي باغ و ويلااا) آخه از اول اول همه چيزمون جفت بود تا آخرشم بايد يه اندازه داشته باشيممم.

براي سميه موبايل ميخرم.

بقيه دوستامم ميگن پولدار شدي زنگ بزن آدرس بده هر روز خراب شيم خونتون( خب الانم تشريف بيارين ).

هركي هرچي ميخواد بگه هاا. تعارف نكنيد . اگه پولدار شدم براتون ميخرم.( هرچند از قديم گفتن با اگر نتوان نشست).

چند وقته پيش تو خواب ديدم پول روي پول دارم ميذارم. يه عالمه پول . نشسته بودم و دستور ميدادم. بلند كه شدم بنظرم رسيد اسكروچ شدم. از خودم بدم اومد. همون موقع تصميم گرفتم اگه پولدار شدم از بابام خواهش كنم منو تو رسيدن به بزرگترين آرزوم كمك كنه. از بچگي آرزو داشتم يه پرورشگاه داشته باشم. نه اينكه تابلو و... داشته باشه هاا نه. يه عالمه بچه را خودم بزرگ كنم و تو موفقيتشون سهيم باشم. اگه پولدار بشمم ......

ولي فكر نكنم هيچوقت به آرزوم برسم. اگه پولدار نشم اگه خدا بخواد ميرم  خانه سالمندان  و پرستار سالمندان ميشم. از وقتي رو سالمندان تحقيقمو انجام دادم يه جورايي عاشق دنياشون شدم. دلم ميخواد تمام عمرم يه جوري به اوناييكه به من و امثال من احتياج دارن كمك كنم. چه مادي و چه معنوي. هميشه از خدا خواستم كمكم كنه اين توان را به من عطا كنه كه وقتي موقعيتشو پيدا كردم پا پس نكشم و حرفامو فراموش نكنم. به قولي كه بخودم دادم عمل كنم. 

ميدونم اين پيشگوييه درست نيست. اما بهونه اي قرار دادم تا وظيفه اصليمو تو زندگيم اينجا بنويسم كه هميشه جلوي چشمم باشه.

خيلي دلم ميخواد يه انسان واقعي باشم ولي سخته. خيلي سخت. اونم تو دنيايي كه الگويي براي انسانيت ندارم. وقتي حرفام به اينجا ميرسه هميشه از روي يه عادت و تلقين بخودم ميگم پس ائمه مگه الگو نيسن. اونا بهترين الگو براي زندگيم ميتونن باشن. اما همش حرفه. منكه بجز يه بيوگرافي از اونا نميدونم. چطور ميتونم اونا رو الگو قرار بدم. قبول كنيد كه يه منبع معتبر هم وجود نداره كه بشه حتي حضرت علي كه بهترين و برترين موجود در عالم هستي بوده و همه توصيه به علي وار زيستن ميكنن, را بشناسيم.


 
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۳  

بعد عيد بود كه كارآموزي واحد بيماريهاي مغز و اعصاب را تو بخش داخلي را شروع كردم. بيمارستان چون كوچيك بود بيماران اعصاب و قلب و تنفس همشون توي يه بخش بستري ميشدند. براي همين گروه 5 نفرمون مجبور بود قبل از تقسيم بيماران مربوط به اعصاب بين خودمون, اين بيماران را اساميشونو از بقيه بيماران جدا كنيم. موقع تقسيم من و سميه هميشه سعي ميكنيم بيماران بدحال را براي خودمون انتخاب كنيم. نميدونم چه جورياست كه احساس آرامش بهم دست ميده و از طرفي اطلاعاتم بيشتر ميشه.

اونروز يكي از بيماراني كه من برداشتم يه دختر 18 ساله مبتلا به ام اس بود. سه روز قبلشيه كنفرانس در همين مورد ارائه داده بودم و تقريبا اطلاعاتم درمورد اين بيماري و مراقبتهاش كامل بود. وقتي رفتم تو اتاق مريم روي تخت نشسته بود و داشت كتاب ميخوند. بهش كه سلام دادم برخلاف بيماران قبليم كه اول بي اهميت ميشن با دقت نگام كرد و با لبخند جوابمو داد . بعد از معرفي خودم اولين كاري كه كردم اين بود كه علائمشو ثبت كردم. خيلي عادي بود . اصلا بهش نميومد بيمار باشه. بهم گفت رشتت تو دبيرستان چي بود؟ گفتم تجربي. گفت منم تجربي ميخونم وقراره كنكور بدم. يه لحظه جا خوردم . فكر نميكردم همچين روحيه اي داشته باشه. داشت تست شيمي ميزد. بهم گفت اگه اشكالي داشت ميتونه ازم بپرسه . منم گفتم حتما كمكش ميكنم. موقع ويزيت پزشك خيلي از پزشك مربوطه سوال كردم. اون هيچكدوم از علائم ام اس را نداشت. وبعلاوه اصلا انگار براش مهم نبود كه چه اتفاقي داره براش ميفته. بعد از رفتن پزشكش ازم پرسيد چرا اينقدر سوال پرسيدي در مورد بيماريم؟ نميدونستم چي بگم. گفتم چطور مگه ناراحت شدين؟ گفت نه آخه دانشجوهاي روزاي قبل كاري نداشتن و چيزي نميپرسيدن. فكر كردم حالم بدتر شده واسه همون پرسيدي.

بعد ازم خواست درمورد بيماريش براش توضيح بدم. بهش گفتم ميدوني ام اس چيه؟ گفت نه ولي ميدونم از سرطان هم بدتره. وقتي براش توضيح ميدادم بادقت گوش ميدادو وسطا ازم سوال ميپرسيد. بعد از اينكه حرفام تموم شد با يه لبخند مليح گفت: فكر ميكني بتونم كنكور بدم. گفتم صد درصد. كاري كه ميكني خيليم خوبه. وقتي ميخواستم بيام خونه شماره تلفنشو داد بهم اهل اينجا نبود و ظاهرا از يكي از بخشهاي اطراف شهرستان اومده بود. بهم گفت باهام درارتباط باش. منتظر تلفنت هستم. اونروز گذشت قيافه معصوم و مهربون مريم تو ذهنم بود. بعد از يك مدت احساس كردم سردرد و سرگيجه شديد دارم, دوسه روز بعد سستي و گرفتگي عضلات هم بهش اضافه شد بعد تاري ديد و ...

تمام علائم بيماري ام اس را تو وجودم احساس ميكردم. نميدونم چرا با اينكه از مرگ ميترسيدم اما اصلا ناراحت نبودم. فقط ميترسيدم به مامان اينا بگم. اولين كاري كه كردم اين بود كه با استادم مشورت كردم. تمام علائم را كه گفتم كم مونده بود شاخ دربياره.معرفيم كرد به پزشك متخصص.  ازم چند تا تست گرفتن و آخرش بهم گفت ببينم اين اواخر با بيماري كه دچار ام اس باشه تماس نداشتي كه؟ گفتم چطور؟ گفت همينطوري. ماجرا رو تعريف كردم . خنديد و گفت به اين ميگن تلقين. يه هيستري بين دانشجوها. كسي كه دوسه روز بعد از كنفرانسش بياد پرستار يه همچين بيماري بشه ازش بعيد نيست كه تمام مشكلاتش را به اين بيماري نسبت بده. بهم گفت مشكلت بخاطر ضعيف شدن چشمات و كمبود كلسيم بدنته. برو خودتو تقويت بكن و براي خودت تشخسص نده. بعد بهم گفت: خيلي خوشحال شدي؟ نگاش كردم گفتم نه. اصلا حسي ندارم. فقط تو دلم احساس آرامش ميكنم كه چه خوب به مامانم اينا چيزي نگفتم. تازه ياد مريم افتادم. بعد از چهار پنج ماه. توي دفترچه ها و كتابايي كه هميشه باخودم بيمارستان ميبردم گشتم ولي شمارشو پيدا نكردم. نميدونم الان در چه حاليه. بنظرم رسيد خيلي خودخواه و بدجنسم. تا خودم يه مشكل كوچيك پيدا كردم تمام قولام يادم رفت. امروز سر افطار وقتي فيلم كمكم كن را نگاه ميكردم, بازم ياد مريم افتادم براي سلامتيش دعا كردم ولي چه فايده اونقدر بدم كه نتونستم بهش كمك كنم.  


فالگيري
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۳  

 

سلاممممممم. خوبين همگي؟ نماز و روزه هاتون قبول باشه. ماه رمضان فقط همين نخوردن و نياشاميدنش بده ها. آدم ميتونه دروغ نگه, غيبت نكنه, تهمت نزنه ولي نميتونه كه گرسنه بمونه. من كه اينجوريم. از اول اول شكمو بودم و تو خونه هم به اين صفت شهرت دارم. نميدونين چقدر سخته برام من روزي 100 بار در يخچال را باز نكنم و صد بار سر گاز نرم و از قابلمه غذا , براي خودم غذا نكشم روزم شب نميشه. تازه ساعت يك  نصف شب به بعد هم معمولا بلند ميشم براي خودم كبابي, همبرگري , سوسيسي چيزي درست ميكنم.موقع امتحانمم كه مامانم ميگه كسي طرف آشپزخونه نميره چون ميدونن من چسبيده به يخچال درحال درس خوندنم. اگه موقع درس خوندن دهنم نجنبه ميميرم. من هميشه به خدا التماس ميكنم كه يادم بره روزه ام وقتي دريخچال را باز كردم هرچي دلم خواست بخورم بعد يادم بيفته كه روزه بودم. ولي مشكلم اينه كه يكمي زود متوجه ميشم. يعني ميوه را از يخچال برميدارم, پوست ميكنم ميذارم تو دهنم هنوز نجويده يادم ميفته روزه ام. طفلي من. الهي بميرم واسه خودم. خيلي سخته هااا.

شنبه توي هواي سرد كه دندونامون ميخورد بهم هوس بستني كرده بودم. به سميه ميگم بيا بريم بعد از دانشگاه بستني بخوريم. چپ چپ نگام ميكنه ميگه ماه رمضونه هااا. مگه روزه نيستييي؟ دلم كلي ميشكنه و اون بستني ميوه اي هاي خوشمزه تو ذهنم وول ميخوره. من آخرش از سو’ تغذيه ميميرم. حالا خوبه بابام خونه نيست. چون از هر بهانه اي استفاده ميكنه كه نذاره روزه بگيرم. كافيه بگم دلم ضعف ميره يا هوس فلان چيزو كردم . زود ميگه بيا روزتون باز كن گناهش گردن من.

حالا اين حرفام چه ربطي به عنوان مطلبم داشت. خودم ميدونم ولي شما نميدونيد. من اول ميخواستم درمورد فالگيري و يه فالي كه برام گرفتن و منتظرم ببينم درسته يا نه, صحبت كنم. ولي وقتي اول مطلبم از نماز و روزه حرف زدم ناخودآگاه يه چيز ديگه گفتم.. تو آپديت بعدي در مورد فالگيري و پيشگويي مينويسم ( البته يه خاطره است ها). آپديت امروزم مثل درس استادامون شد , هميشه موضوع درس جلسه بعد را اعلام ميكنن.

راستي هيچكدومتون حدس نزدين كه چه آهنگي ميخوام بزارم؟ جايزه از دستتون رفت. حدس نزنيد.

فعلا برم ببينم كي آن لاينه باهاش چت كنم . التماس دعا.


 
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۳  

 

سلاممممممم. خوبين همگي؟

آخيش قالب وبلاگم اونجوري كه ميخواستم شد. البته از اين بهترشو ميخواستمااا ولي خوب ديگه وسع منم در اين حده.

يه جورايي خوشحالم. كلي بخاطر وبلاگم دارم ذوق ميكنم. يه كليپ قشنگم پيدا كردم ( يه آهنگ معروف) حيف كه نتونستم صداشو بزارم تو وبلاگم. نميگم كدوم آهنگ بود تا بعدنا كه گذاشتم براتون يه سورپسرايز باشه. خواستين هم مسابقه ميذارم هركي حدس زد ( البته به جز آبجيم) جايزه داره. پس از همين الان ميتونيد حدسياتتونو انتقال بدين.لينكامم فكر كنم نامرتبه. لينك هركي جا افتاده خواهش ميكنم اطلاع بده درستش كنم. واقعا شرمنده. لوگو هم بلد نيستم بزارم تو وبلاگم. اگه ياد گرفتم اينبار فقط لوگوي سه چهار نفر را با اجازتون ميذارم چون حجم وبلاگم سنگين ميشه خودتون دچار مشكل ميشين. لوگومم ميتونيد از وبلاگاتون بردارين تا يه لوگوي خوشگل براي خودم دست و پا كنم.

الان هم كه رنگ فونتم صورتي شده, نبض زندگي را احساس ميكنم.

بعدشم اينكه لوطي حيدر يا همون آبدارچي عزيز باز هم شروع كردن به نوشتن.( وبلاگ حرفاي ناگفته). خيلي ذوق مرگ شدم. آخه قبلنا من هروقت آن لاين ميشد قبل از اينكه وبلاگ خودم باز بشه يه كامنت براشون ميذاشتمم. دهنم فاله. به آبجيم ديشب ميگفتم كه حالا كه لوطي نمينويسن من ميرم تو خونه قبليشون كه تو پرشين بلاگه مثل قبلنا اونقده پيغام ميذارم بلكه دل رحم شدن و برگشتن. بعد از آن لاين شدنم ديدم هورااااااا لوطي آپ ديت كردن و به همه خبر آپديتشونو دادن. اميدوارم ديگه هيچوقت وبلاگشون تعطيل نشه.

هوا خيلي سرده.خيلي. ديشب دندونام از سرما بهم ميخورد. بارون شديد هم اومده. بيرون نرفتم ولي فكر كنم يه سيلي هم وجود داشته كه من بي نصيب بودم. آخه هميشه وقتي سيل مياد متاسفانه من تو خيابون ميشم و تا زانو توي آب ميرم.

يه كاري ميخواستم بكنم كه ديگه نميكنم. ميخواستم يه تحقيق روي زندانيان انجام بدم. الان منصرف شدم. دو دليل داره اول اينكه دوست بابام كه رئيس زندان بوده تا همين چند ماه پيش اونقدر خاطره از زندان تعريف كردن برام كه  دچار افسوسي حاد( افسوسي همون افسردگيه) شدم. بعدشم مامانم گفتن بازم روي مقالت اسم سياسي ميزارن . اونيكي را استادت سرو ته شو هم آورد و نذاشت مشكلي پيش بياد اين يكي ديگه نميشه.

خوب منم منصرف شدم.

خب ماه رمضان هم رسيد. فرارسيدن ماه مبارك رمضان را خدمتتون تبريك ميگم. اميدوارم طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه حق قرار بگيره. ايشالا به همه خواسته هاتون برسين. التماس دعا.


 
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۳  

مطلب ندارم بنويسم


جشن مهرگان جشن آريايی ها
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۳  

سلام.

جشن مهرگان را به تمام آريا يي ها تبريك ميگم.

يادمه براي اولين كلاس دوم بودم كه از روي كنجكاوي دايره المعارف بابا را باز كردم ببينم توش چه خبره. در مورد همه چيز ميشد توش مطلب پيدا كرد. اولين چيزي كه برام جلب توجه كرد اسم سلسله هخامنشي بود كه يادمه تلفظشم اشتباه كردم. نميدونستم سلسله يعني چي. ولي از كسي هم نپرسيدم. شروع كردم به خوندن كتاب چه زجري داشتم آخه اَ يااُ نداشت نوشته ها. چند صفحه كه خوندم راه افتادم. چه داستان جالبي. يادمه يك هفته مدام كتاب تو دستم بود و دوسه بار خوندمش. شبا تا يه مدت تو خواب ميديدم شاهزاده ايرانيم. بعضي وقتا آناهيتا بودم و بعضي وقتا آتوساو... يكبارهم تو خواب ديدم داريوش هخامنشيم.

وقتي مدرسه ها باز شد و رفتم كلاس سوم يادمه كه زندگي شاهان هخامنشي را براي همكلاسيام تعريف كردمم. مثل يه قصه گوو. هرجاشم خوشم ميومد پيازداغشو زياد ميكردمم.

يكي دوبارهم وقتي از مدرسه ميرفتم اداره مامان. توي راه اگه يه دانشجويي يا هركي لپمو ميكشيد يا باهام حرف ميزد شروع ميكردم براش تعريف ميكردم.

يك روزي طاقت نياوردم و تو خونه گفتم چي ميشد من شاهزاده ايراني بودممم. از اون شاهزاده هايي كه تو سلسله هخامنشي بود. بابام خنديد و گفت هميشه هستيي. يادمه هم بابام و هم دايي جونم همون موقعا شجرنامه خانوادگيمونو باز كردن. پر از افتخارر. آخرشم رسيديم به قاجار. اما اون سلسله را ديگه نميشناختمم.

وقتي كلاس چهارم بودم معلممون بهمون گفت كتاب خواجه تاجدار را بخريم و بخونيم. اما من نخريدمم. بعدنا كلي افسوس خوردممم. اما نميدونم چه جوري بود كه همون موقعا فهميدم قاجار چه سلسله اي بوده. كلاس پنجم يادمه سر عهدنامه تركمنچاي و گلستان كلي گريه كردم. خودمو آدم بدي ميدونستم كه نسلم به اين پادشاها ميرسه.

همون موقعا بود كه براي اولين بار كتاب اوستا را خونه دايي جونم اينا ديدم. تو تاريخ خونده بودم كه اوستا هم مثل قرآن و انجيله ولي واقعا تعجب كردم اين كتاب خونه داييم چيكار ميكنه. دايي جونم همزمان  ترجمه انجيل و قرآن و اوستا را ميخوندن و باهم مقايسه ميكردن. احساس ميكردم اگه اون كتابارو بخونم كافر ميشمم. به پيشنهاد دايي جون كتاب زرتشت را خوندمم. از اون موقع بود كه به اين نتيجه رسيدممم علاوه بر اينكه تاريخ قبل از اسلام بهترين دوران تاريخي ايراني هاست. دين زرتشت هم جز’ بهترين دينهاست.

براي اينكه خيلي احساسي برخورد نكنم با موضوع ( آخه همش 12 ساله بود) دايي جون شروع كردن به صحبت كردن از تمامي اديان و ايران و ايراني و...

يادمه همون موقع بود كه جشن مهرگان را فهميدم تو مهرماهه ولي نميدونستم به چه مناسبتي. بزرگتر كه شدم هميشه با افتخار عنوان ميكردم كه تولد من و با جشن مهرگان توي يك ماهه. ولي هيچكس اهميت نميداد كه نميداد. توي اين دوسال نميدونم  چه جوريه كه همه از جشن مهرگان ميگن. ولي واقعا تنها جشن ايرانيها همين مهرگانه؟ چرا نبايد اين جشنهاي باستانيمون زنده بشن. اگه همه بخوايم مطمئنا ميشه.


يک با يک برابر نيست
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳  

معلم پاي تخته داد ميزد.

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش زير پوششي از گرد پنهان

 

ولي آخر كلاسي ها... لواشك بين خود تقسيم ميكردند

وآن يكي در گوشه ديگر جوانان را ورق ميزد

 

با خطي خوانا بر روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود

تساوي را چنين نوشت: يك با يك برابر است.

 

از ميان جمع شاگردان يكي برخاست.

هميشه يك نفر بايد بپا خيزد

به آرامي سخن سر داد:

تساوي اشتباه فاحش و محض است.

 

نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره شد.

معلم مات برجا ماند.

واو پرسيد اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آيا باز يك با يك برابر بود؟

 

سكوت مدهوشي بود و سوالي سخت

معلم فرياد زد آري برابر بود.

و او با پوزخندي گفت: اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه زر و زور به دامن داشت بالا بود

و آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت, پايين

 

اگر يك با يك برابر بود

اين تساوي زير و رو ميشد.

حال ميپرسيم: اگر يك با يك برابر بود

پس آنكه پشتش زير بار فقر خم ميشد

يا كه زير ضربت شلاق له ميشد...

 

معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه خود بنويسيد

كه يك با يك برابر نيست.

 

 


اولين جدايی
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ،۱۳۸۳  

اول مهرماه احسان پسر همسايه ديواربه ديوارمون رفت آمادگي. صبح ساعت 5/7 بود كه در خونمونو زد و باهامون خداحافظي كرد و اطلاع داد كه داره ميره. مامان از زير قرآن ردش كردن و كلي خوراكي و چيزاي خوشمزه كه مال منو لادن بود تو كيفش گذاشتن و احسان رفت.

فرداي اونروز يعني پنجشنبه ساعت 9 صبح صداي گريه احسان ميومد كه ميگفت من مريضم نميتونم برم مدرسه . مامانشم ميگفت از مدرسه زنگ ميزنن به عمه جون اينا ميگناااا( عمه جون مامان منه). با مامان رفتيم خونشون كه سرش شيره بماليم بره آمادگي.

ميثم داداش احسان در را باز كرد , داشت ميرفت براي ثبت نام دانشگاه. ما رو كه ديد خندش گرفت. مامان خونسرد گفتن: احسان كو نرفته مدرسه؟ الان از مدرسه زنگ زدن خونمون گفتن احسان مدرسه نيومده. احسان كه ما رو ديده بود فكر كرد طرفشو نگه ميداريم و شروع به گريه و زاري كردن . تا حرف مامان رو شنيد گفت: من مريضم. لواشك خوردم الان سرم درد ميكنه. بهش نگاه كردم. يواشكي در گوشش گفتم احسان جان دماغت داره  دراز ميشه ها. دروغ گفتي؟ بهم نگاه كرد. گفتم به هيچكس نميگم . اينا حواسشون نيست بدو لباساتو بپوش اگه بري مدرسه دماغت بخاطر دروغي كه گفتي دراز نميشه. زود لباساشو پوشيد . مامان جايزه مدرسه رفتنش بهش يه دفتر دارا سارا دادن و اونم با مامانش راهي مدرسه شد.

مامان احسان توي راه يه خط كش براي احسان و اسپند دود كن از اون ميله اي هاي نازك ميخره و خط كش را ميده به معلم احسان كه بهش جايزه بده . وقتي مياد خونه ميخواد اسپند دودكن را بده به راضيه ميبينه اي دل غافل اشتباهي خط كش را آورده خونه و اسپند دودكن را داده به معلمه كه بده به احسان. حالا تصورشو بكنيد يه بچه 6 ساله كه از مدرسه فراريه وقتي با ذوق و شوق كادوشو وا ميكنه چي ميبينه و جلوي بچه هاي كلاس چه حالي بهش دست ميده.

از اينا كه بگذريم ميخواستم بگم وقتي احسان را در حال گريه ميديدم ياد بچگي خودم افتادم.

 نه براي مهدكودك نه براي مدرسه رفتنم هيچوقت گريه نكردم. يادمه براي اولين بار چهارساله بودم كه رفتم مهدكودك دانشگاه مامان اينا. البته مامان ميگن وقتي كه زير يكسال هم بودم مهدكودك رفتم.اما من يادم نمياد.

روز اول مهدكودك رفتنم لادن جيغ ميزد خودشو كشت و آخرشم با مامان رفت اداره مامان.

 نميدونم چرا موقع خداحافظي با مامان مثل لادن گريه نكردم ولي يادمه با اينكه هميشه باذوق وقتي مامان از اداره ميومدن خونه ميپريدم جلو و ماچشون ميكردم نه موقع خداحافظي و نه موقعي كه اومدن دنبالم روي مامان رو نبوسيدم.

اونموقع ها يه كارتون ميداد بنام علي كوچولو. يادمه بغل خاله مهدكودكم نشستم و اونو آروم نگاه كردم. بچه ها همشون شيطوني ميكردن اما اون روزاي اول من از پيش خاله مهري اونورتر نميرفتم. نميدونم شايد براي اين بود كه مامانم منو تحويل خاله مهري داده بودن. لادن يك هفته اول نيومد و فقط گريه كرد.

يادمه دست راست و چپمو بلد نبودم موقع ناهار خاله كلاس لادن اينا كه اسمشو يادم نيست چي بود. اومد گفت بچه ها قاشقاتون دست راست و چنگالاتون دست چپ. من هميشه عمه ام قاشق چنگالمو ميداد دستم . يادم نبود تو كدوم دستم ميگرفتم. بچه ها همه گرفتن تو دستاشون. يادمه ميترسيدم كه مبادا اشتباه كنم و بهم بخندن. اما ديدم خاله مهري به بچه هايي كه با من سر يك ميز بودن گفت نگاه كنيد امروز روز اولشه چه خوب بلده قاشق و چنگال را تو دستش بگيره. كلي ذوق كردم. يادمه همون لحظه شروع كردم با تمام وجودم براي خودم دست زدم و همه را مجبور به تشويقم كردم. بعد از اون ديگه هميشه يادم موند دست راست و چپم كدومه.چه دوستاي ماهي داشتم كه دوسال بعد مهدكودك و آمادگي را هم باهاشون بودم. آيدين كه اولين دوستم بود . كاش ميدونستم الان چي ميخونه و چيكار ميكنه. تا آخر دوران ابتدايي هميشه پز نمره هامونو بهم ميداديم. دعوا ميكرديم چه دعواهايي ولي بعدش از حياط دانشگاه گل ميچيديمو ميبرديم براي مامان  من و باباي اون. باباش رئيس مامانم بود. همه ميترسيدن پاشونو بزارن تو اتاق باباي آيدين. اما بعضي وقتا كه با آيدين و دوستم بيتا مشقامونو مينوشتيم باباش باهامون كلي بازي ميكرد. آي كيف ميداد.

اولين بار با آيدين و بيتا سه روز بعد از ورودم به مهدكودك دوست شدم. موقع جنگ بود يادمه يدفعه آژير قرمزو زدن. الانم اون صدا كه مياد يه جوري ميشم و ميترسم. همه دراز كشيديم رو زمين گوشامونو گرفتيم و چشمامونو بستيم. دلم براي مامانم تنگ شده بود. بعد از چندتا صداي وحشتناك پنجره ها لرزيدن و باز نشدن. 5 دقيقه بعدش باباي آيدين با يه آقاي ديگه اومدن مهدكودك . اونموقع آيدين را نميشناختم. اما آيدين تا باباشو ديد بهم گفت بلند شو بريم پيش بابام. باباي من اومد الان صدام ازش ميترسه ديگه موشك نميندازه. دويدم طرف باباش يادمه من و آيدين و بيتا را هرسه تامونو باهم بغل كرد و گفت چيزي نيست  تموم شد. بعد اون باهم دوستاي خيلي صميمي شديم.

6 سالم كه بود وقتي سرويس مدرسه لادن ميومد گريه ميكردم كه منم ميخوام برم مدرسه. لادن هروقت ميومد از نيمكتاشون ميگفت. آرزوم اين بود كه يه بار روي صندليهايي كه لادن بهشون نيمكت ميگه بشينم. يادمه يكبار بدو بدو از دست مامان فرار كردم و پريدم تو ميني بوس مدرسه لادن و با گريه و التماسبه راننده گفتم آقاي سهرابي توروخدا منم با خودتون ببرين . منم ميخوام مدرسه را ببينم.

كلاس اول كه رفتم روز اول اصلا گريه نكردم. با بيتا باهم بوديم. يادمه كلاس اول هميشه با عروسك ميرفتيم سركلاس. آرزوم اين بود كه باسواد بشم و بتونم تابلوي سردر دوتا مغازه را بخونم. يكي پيتزا خندان بود و يكي هم نمايشگاه اتومبيل حميد. روزي كه تونستم اونا رو بخونم احساس باسوادي كردم.

راستي شماها اولين جداييتون از ماماناتون كي بود؟ زمان مدرسه يا مهدكودك؟ حتما از اون روز كلي خاطره دارين درسته؟

چقدر حرف زدممم. خب اين شايد آخرين خاطره اي باشه كه نوشتم. از اين به بعد مثل خيلياتون دير به دير آپ ديت ميكنم و متن ادبي و شعر مينويسم. مراقب خودتون باشين. خدانگهدار.